پاییز هم نیست که بنویسم:"در کوچه باد مى آید."
ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٤  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان
مرد سر تا پا سفید پوشیده بود. آنقدر سفید که حسودیم شد به سبکیش. با اینکه صندل پوشیده بودم به مناسبت هفته آخر تابستان. گرچه که دلم براى این تابستان تنگ نمى شود. بس که دلتنگى داشت و چرند و گرم بود. نمى دانم با مهر چه کنم. افکارم، ملغمه اى هستند از تابستانى که گذشت. حرف باید بزنم و حرفم نمى آید. باید بنویسم و نمى شود. زل زده ام به روزها و باور کرده ام که من ترسو هستم. هنوز توى رختخوابم. ریتا بیدار شده و دارد با خودش معاشرت مى کند. از وقتى این جانور را آورده ایم، حداقل یک نفر هست که صبحها خوش اخلاق بیدار مى شود. حالا دارد من را صدا مى کند. شین را حسابى غلیظ مى گوید. این روزها بیشتر از همه آدمهایم، این طوطى صدایم مى کند. یاد روزهاى شیدا با چهار تا آى اضافه به خیر. پخشم توى خودم. پراکنده ام. به هم ریخته ام. من کفش سفید ندارم. مرد حتى کمربندش هم سفید بود. باید انگیزه اى باشد که از این رختخواب بلندم کند و "تکمیل جدول نازک کارى ساختمان ادارى" آنقدرها هوس انگیز نیست. اگر من هم سرتا پا سفید بپوشم لباسم از این همه افکار سیاهم لک نمى شود؟ مى توانم سیاه،آبى،بنفش یا کرم بپوشم، سفید نه. من به آهى بندم این روزها. آهى که اگر پاییز بکشد پرت مى شوم تا ته دنیا. تا آن ته نامسکونى ترسناکش. چه سخت است ته جایى تنها ماندن. ته دنیا یا ته یک عشق. من هنوز بیدار نشده ام و اینها را توى خواب مى نویسم. من کفش سفید ندارم. تنها کفش سفید زندگیم، کفش عروسیم بود که چند سال پیش دادمش رفت. باید از جایم بلند شوم و الان در این لحظه هیچ روزنه اى به هیچ لحظه اى از امروزم تکانم نمى دهد. چطور است بچرخم، پشتم را بکنم به روز و بگذارم افسردگى نفله ام کند؟