در فنجان قهوه ام، باغ وحشی دارم.
ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢۸  کلمات کلیدی: روزهای من

نازنین فنجان قهوه را گرفت بالا و گفت: « یک شکلی هم هست که نمی دونم اسبه یا مرغ!» دور و بریها پق زدند زیر خنده. من گفتم: « اسبه.» فنجان دست به دست چرخید. « اسبه.»، « مرغ؟ نه بیشتر شبیه تیر چراغ برقه.» دادم در آمد: «بدین من ببینم. اسبه دیگه. اسب باشه.» بعد از راهها گفت. راههای سخت. دور. تاریک حتی. آخرین بار که فال قهوه گرفتم، حوالی دوازده سال، پیش نسرین گفته بود زنی هست با موهای بلند، وساطت می کند و همه چیز درست می شود. زن موبلند مرا که دیده بود
گفته بود: « چه چشم و ابرویی داره.» من زیر هاله معصومیتم داشتم غرق می شدم.

توی آن فنجان را خودم نگاه نکردم. توی این یکی راههای پیچ در پیچ بود و خروس و اسب و یک سری جک و جانور دیگر. فکر کردم دوازده سال گذشته شاید هم بیشتر. نسرین هنوز فال می گیرد؟ نمی گیرد؟ مشهد بودیم. خانه عمویی که حالا خیلی سال است که مرده است. شب. گرم شده بودم در معاشرت خانوادگی دوست داشتنیمان. عمو بود. زنده بود هنوز. توی پذیرایی جا انداخته بودیم و خوابیده بودیم. من و شهرام و امیر عباس و ملی و بچه هاش و نسرین و زن عمو. علیرضا نوزاد بود و دخترها جای عروسک باهاش بازی می کردند. شب، دیر وقت شب، نسرین گفته بود فال بگیرم؟ گرفته بود. گفته بود که درست می شود. همه چیز درست می شود.

نازنین گفت: «نیت کن و انگشت بزن.»  انگشت زدم. ته فنجان دو تا کبوتر افتاده بود. نازنین گفت: « یعنی چی؟» گفتم: «  باید بگی آره یا نه.» گفت: « نمی دونم. کنار همن ولی روشون به هم نیست.» من فکر کردم از کجا می شود فهمید که دو تا کبوتر ته فنجان قهوه زنی که لاک قرمز زده یعنی «بله» یا « نه. » یکی از دخترها گفت: « شیدا پاشو. نوبت منه.» فنجان را برداشتم. یکی از کبوترها پایین پای اسبم بود. یک مار
وسط فنجانم می خزید رو به بالا. آن بالاها چند پرنده ی کمرنگ به سمت سفیدی پریده بودند. من گرم بودم. پیراهن گلدار خاکستری را پوشیده بودم که برای چنین روزی خریده بودم. به نیت اینکه کنار دخترهایی که دوستشان دارم بپوشم. زندگی یک جور ملیحی در گذر بود. لیوانم را برداشتم. سرکشیدم و سوزاند.

آن گوشه فنجان، جاییکه هیچ کس نمی دید، پشت لردهای قهوه، دختر بچه ای کز کرده بود. چشمهای گرد و قهوه ایش را دوخته بود به من و می پرسید: « درست شد؟ همه چیز درست شد؟» گفتم: «هیسسسس...» فنجان را پرت کردم توی سینک و لیوان به دست برگشتم توی پذیرایی که به فال قهوه نفر بعدی گوش کنم.