"ستاره گفت که خاموش! لحظه را دریاب..."
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۳۱  کلمات کلیدی: من و پسرم
امروز باران زد. ما توى حیاط مدرسه ایستاده بودیم براى کلاس بندى. معلمها بساطشان را جمع کردند و با بچه ها دویدند به سمت بخش سرپوشیده. مست باران شده بودم. پسرک جست و خیز مى کرد. شنگول، خوش. بعدتر بچه ها رفتند سر کلاس که با معلمشان دوست بشوند و ما در نقش والدین خیلى کار درست نشستیم و جلسه درمانى شدیم. همان حرفهاى پارسال. بعد از جلسه کتابها را دادند دستمان و برگشتیم دنبال کار و زندگى. عصر که از بیرون آمدم نشستم به جلد کردن کتابها. هیجان زیر پوستم بود. هیجان سال تحصیلى جدید، کتابهاى نو، مدادها. پسرک نشسته بود کنارم و کتاب مى خواند بدون تشر شنیدن. خانه خنک بود. ریتا با انعکاس تصویر خودش روى شیشه دالى بازى مى کرد و به ما محل نمى داد. دامنم با گلهاى ریز آبى پخش شده بود روى فرش. سینا گفت:" مى دونى؟ معلم امسالمون خیلى مهربونه. فکر نکنم اصلا جیغ بزنه. خانم کبیرى جیغ جیغو بود." پاییز پشت پنجره زل زده بود به من. به ما. لحظه، ساده و کامل بود. (شنبه ٣٠ شهریور)