چه کسى" کتاب" مرا جابجا کرد؟
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٤  کلمات کلیدی: من و کتابها
مودم خاموش بود و من خسته. کتاب گرفتم دستم و به زور یک داستان خواندم. اولش سخت بود. انگشتم از سکون خسته شده بود، خودم دلم مى خواست بپرم از این شاخه به آن شاخه. بعد آرام شدم. صداى آشناى کاغذ گوشم را نوازش کرد. فکر کردم چند وقت است کتاب کاغذى نخوانده ام... دو سال شاید. دلم گرفت. حالا مودم روشن است و کتاب از میز کنار تختم به من خیره شده است، مى گویم:"شب، بعد" دلم یک کتاب خوب و پرکشش مى خواهد. کتابى که ادبیات خوب باشد و مهیج، قاعدتا نمونه ایرانى همچین چیزى را هم نداریم. یک چیزى دلم مى خواهد مثل نوشته هاى دن براون... یک چیزى باید با کتاب آشتیم بدهد، این داستانهاى جدید و کوتاه و قر و قاطى و ویرجینیا ولف و یادداشتهاى مارکز و هالیوود بوکوفسکى نتوانستند، کسى پیشنهادى دارد؟