یه شب مهتاب، ماه میاد تو خواب ...
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٥  کلمات کلیدی: روزهای من

از پشت عکسى که پسرم گرفته بود، جمعه آنقدرها هم ترسناک به نظر نمى رسید. ریتا توهم زده بود و با جدیت تمام میو میو مى کرد. عصر سنگین جمعه که آمده بود تا لهم کند، با خنده هایمان عقب نشست. خداییش هر جورى هم که فکرش را بکنید اینکه یک کاسکوى خاکسترى با دم قرمز و آن ریخت مسخره اش صداى گربه در بیاورد، واقعا خنده دار است. بعد ولو شدم روى کاناپه. روحانى داشت حرف مى زد و امید آمده بود و داشت توى قلبم جوانه کوچکى مى زد. جواب ایمیل دوستى را دادم و دیدم عصر جمعه کز کرده کنار پرده صورتى، نقره اى. درست همان جایى که ریتا هفته اول اقامتش در خانه ما سوراخ کرده بود. گفتم:"چخه!" و عصر جمعه از لاى درز پنجره پرید بیرون. ریتا گفت:"دالى!" سینا داد زد:"مامان" و یکى از یک جاى دور انگار داشت یک آواز قدیمى از یاد رفته را تکرار مى کرد.