ما امشب خورش کرفس داریم
ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۸  کلمات کلیدی: روزهای من

خیلی جدی و سفت و سخت تصمیم گرفتم که یک روز به خودم مرخصی بدهم و به جای کار کردن به آموزشم بیشتر برسم. به اقتضای کارم، مجبورم نرم افزار جدیدی را یاد بگیرم که بعد از این همه فسیل شدن در رشته مهندسی فکر نمی کردم که یاد گرفتنش ضروری باشد ولی مدیران شرکت ما اینجور فکر نمی کنند. یاد گرفتن این نرم افزار پرطمطراق شاید برای یک دانشجو یا تازه مهندس راحت و نرم و روان باشد اما برای من که سالهاست با اتوکد قدیمی دوست داشتنی جا افتاده ام، سخت است. مثل این می ماند که بعد از یک عمر با دست راست نوشتن، حالا باید با دست چپ بنویسم. طبعا مثل همه راست دستها دست چپم به هیچ دردی نمی خورد. مهارت من هم در این نرم افزار جدید از مهارتم در نوشتن با دست چپ هم کمتر است. اما روزگار، بد روزگاری است. بماند.

صبح بچه را رساندم مدرسه و فکر کردم با این روز دور و دراز و خالی و خیال انگیز پیش رویم چه کار کنم. قرار بود بنشینم و نرم افزار جدید را تمرین کنم اما دلم خواست صبح بازار تره بار را ببینم. سهم کارمندی مثل من همیشه عصر میدان است و ته وامانده بارها. اما امروز  هفت و نیم صبح ایستاده بودم توی صف سبزی و فکر می کردم خیلی خیلی زرنگم. یک خروار ریحان خریدم از جوگیری نزدیک شدن فصل سرما و نایاب شدنش و کرفس خریدم که روز خانه ماندنم را با خورش کرفس خوشمزه کنم. اسفناج هم خریدم چون فروشنده می گفت تازه است و عالی. خریدها را که گذاشتم روی پیشخوان آشپزخانه ساعت 8 نشده بود. لپ تاپ را روشن کردم که تمرین کنم.

بعد فکر کردم من که خانه ام. حداقل رختها را هم بریزم توی ماشین لباسشویی. با دوستان هماهنگ کنم که یک قرار برای آخر هفته بگذاریم. ایمیلم را چک کنم و یک سرکی هم توی شبکه های اجتماعی بکشم. همه این کارها را که کردم ساعت تازه شده بود 10. اگر شرکت بودم مطمئنم که ساعت حالا از ظهر هم گذشته بود و من چشمم به ساعت بود که کی باید بروم دنبال بچه. بعد یادم آمد که هنوز آن ورد جادویی که ریحانهای نشسته را پاک می کند و شسته و تر و تمیز می چیند توی سبد را بلد نیستم و خورش کرفس هم پیاز داغ می خواهد و گوشتش باید بپزد و کرفسش و سبزیش. این شد که لپ تاپ را بستم و رفتم توی آشپزخانه. آشپزخانه به دامم انداخت. قبلترش داشتم با غرور زنی که یک عمر کارمند بوده فکر می کردم این خانمهای خانه دار توی خانه چه می کنند که وقتشان را پر می کنند. کرفسها و ریحانها و کف کثیف آشپزخانه و قل قل جوشان خورش روی گاز جوابم را دادند. تا چشم به هم زدم ساعت شده بود 2 و باید می رفتم دنبال پسرم و هنوز ناهار نخورده بودم.

تا یک دسته سبزی خاک گرفته چرک بشود سبزی جا افتاده خورشی که بویش اهالی خانه را به هوس غذا خوردن بیندازد دو سه ساعتی راه بود و من روز آموزشم را فدای کرفس و ریحان و اسفناج کرده بودم و آخر روز فکر می کردم همین؟ بلد نبودم با «همین» راضی و خوشحال باشم. کارم پیش نرفته بود. به هدفی که داشتم نرسیده بودم. از زیر کاری که برایش برنامه ریزی کرده بودم در رفته بودم و خورش کرفس خوشمزه ای پخته بودم. فکر کردم فردا می روم سرکار و نفس راحتی کشیدم.