یکى بیدارم کند، لطفا!
ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱۱  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

داشتم بین اتوبوس و ماشین کنارى له مى شدم. سرم را از شیشه ماشین آورده بودم بیرون و به مسیر رد شدن میلیمترى اتوبوس از کنار ماشینم نگاه مى کردم و دستم را مى کوبیدم به بدنه سرد و آهنى اتوبوس. کسى کمکم نمى کرد. کسى فرمان نمى داد. کسى اشاره هایم را نمى دید. اتوبوس که رد شد تازه فهمیدم نفسم را حبس کرده ام بعد که دیدم دستهایم هم مى لرزد دلم سوخت. دلم براى خودم خیلى سوخت. فکر کردم دیگر کابوسها فقط توى خواب نیستند. سرایت کرده اند به بیدارى، به خیابانهاى شهر، به خانه. انگار در یک خواب تمام نشدنى اسیرم و مدام کابوس مى بینم و کسى هم نیست که بیدارم کند.