من هم یک روز بچه بودم، باور کنى یا نه.
ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٢  کلمات کلیدی: نوستالژی

هورمونها که گوشه رینگ گیرت مى اندازند با خودت تنها ماندن مصیبت است، اما توى یک جمع آشنا وقتى آنقدر بخندى که دیگر روز سنگین و کدر به نظرت نیاید، همه چیز عوض مى شود.

توى پذیرایى نشسته بودیم، من و دختر عموها و پسرعموهام و من فکر مى کردم چه همه آخر هفته هاى بچگى شیرین بود وقتى خانه عمو فقط چند پله پایینتر بود و حیاط داشت و مى شد وسطى بازى کرد. چقدر در بازى وسطى باخته باشم خوب است؟ خوب بود اما. باختنش هم خوب بود. آن حیاط فسقلى احاطه شده با ساختمانهاى بلند هم خوب بود. داد و هوار پدربزرگ هم خوب بود، صورت پیرش و چشمهایش که به آبى خاکسترى مى زد از زور پیرى هم خوب بود.

حالا بچه هایمان بازى مى کردند. اول با لپتاپ و بعدتر کمد بزرگى را پیدا کردند پر از رختخواب و پریدند توش. دخترک موهاى بلند دلربانه اى داشت، یک جور خوبى آشفته. پسرک انگار بچگى دختر عمو بود. کمى هم شبیه برادر من. آنقدر دور و بریها قربان صدقه بچه من رفتند که بچه گیج شده بود. شام خوردیم و بعد نگاه کردم به عکس عمو که توى این عکس پیر شده بود و سرطان داشت مى بلعیدش.

زن عمو گفت: "یه بچه دیگه بیار.“ لبخند زدم که بزرگ شد این یکى زن عمو. حوصله یک بار دیگر از نو این راه را رفتن را ندارم. زن عمو لابد فکر روزهاى پیرى را مى کند که آدمیزاد دوست دارد نوه و بچه و صدا توى خانه اش باشد. من فکر کردم آنقدرها هم لازم نیست عمر کنم که عطش مرا ببندد به آدمها و زر بیخودى بود. چون چه مى دانم از حالا که بیست، سى سال بعد چه حسى خواهم داشت. شب دیگر شب خوبى بود و آن یکى عکس عمو که جوانتر بود و سرطان نگرفته بود داشت به من مى خندید.