به خاطر یک شانه تخم مرغ سیمرغ و دو تا جعبه دستمال کاغذى
ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٤  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

کتاب دارم، دو تا. غریبى مى کنم باهاشان. دارم با احتیاط نگاهشان مى کنم. انگار که ممکن است بخورندم! به جایش تند تند پلاسم را ریفرش مى کنم، خبرى نیست. به جز کتاب سبزى خوردن دسته اى دارم. ماهى قزل آلا دارم. جوشهاى درشت بلوغ را با بیست و اندى سال تاخیر روى صورتم دارم. یک کارفرماى نامرئى دارم که از دستم فرار مى کند. دل دردِ خفیف اما مستمرى دارم. به جز اینها یک عالمه ملال دارم. گذاشته بودمشان قاطى زباله خشکها اما سرایدار نبرده، مانده بیخ ریشم. خبر دیگرى نیست. تابستان کش آمده و عصبانیم. هر کى پاییز مرا خورده و برده و پس نیاورده خودش بیاید اعتراف کند...