«باور کنید من زنده نیستم.»
ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱۸  کلمات کلیدی: مى ترسم انگار

پریروز بود که زیر پاى راستم حس کردم پدال گاز بازى در مى آورد. بعد از اینکه پایم را از روى پدال برمى داشتم چند لحظه بعد آزاد مى شد. دیروز رسما شروع کرد به گیر کردن. ترسیدم خیلى. مخصوصا جایى که پایم را برداشته بودم از روى گاز و ماشین با همان سرعت داشت مى رفت. یک جاهایى خم مى شدم و با دست آزادش مى کردم. تمام شب، در خواب با همه آدمهام سوار ماشین بودیم و ماشینم نه گاز دادنش متوقف مى شد و نه ترمزش مى گرفت. تمام شب هى جلو رفتم و پرتاب شدم در خلا. هى عقب رفتم و پایم را کوبیدم روى پدال گاز ناموجود خوابهایم. تمام شب تکه تکه شدم و باز پشت فرمان ماشینى نشسته بودم که پدال گازش گیر مى کرد. من اضطراب دارم انگار. نه ولى، اضطراب که ندارم، من دارم از زور اضطراب مى میرم.