«پشت این پنجره یک نامعلوم، نگران من و توست.»
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٩  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

صداى زن شیرین بود و آرام. با مکث حرف مى زد و تن صدایش تغییر نمى کرد. من جایى دورتر، جایى خیلى دورتر، صدایش را مى شنیدم و به آهنگ صدایش گوش مى کردم. زن آنجا نبود و بود. زن خبر نداشت که من صدایش را مى شنوم. زن، آرام بود. من آرام نبودم. دراز کشیده بودم کنار صدایش و فکر مى کردم دنیا چه به بازیمان گرفته و چه حواسمان نیست. فکر مى کردم باید یک روز بنشینم روبرویش و نگاهش کنم. چشم توى چشم که این بود زندگى؟ که من دراز کشیده باشم توى تنهایى ام و به صداى زنى گوش کنم که تا حالا ندیدمش و از صدایش براى خودم قصه بسازم.

فکر کنم که زن حالا تاپ سفیدى پوشیده روى شلوار جین آبى و به موهایش سنجاق کوچکى زده. فکر کنم که زن پوست سفید و صافى دارد و اضطراب دیوانه اش نکرده. که زن، آرام حرف مى زند و صدایش خوب است. مثل صداى یک دوست قدیمى و تو دلت مى خواهد همانجا که دراز کشیده اى به صدایش گوش کنى و فکر کنى که چرا آرامش از آدمها به هم سرایت نمى کند؟

فکر مى کردم از بس همیشه خدا تند حرف زده ام و بى حوصله، این مکث ملیح چه به دلم مى نشیند. بعد دلم مى گیرد که بى اجازه حرفهایش را مى شنوم. احساس مى کنم غریبه ام. جایى ایستاده ام که نباید بایستم. اما دلم نمى خواهد صدا برود.

دلم مى خواهد صدا بپرسد: "شیدا، هستى؟" و من بگویم هستم. آنقدر آرام که صدایم مثل یک پس زمینه کمرنگ، افق خوشایند صدایش را ابرى نکند. آنقدر آرام که زن نفهمد که من از این خیابان گذشته ام. پاى این پنجره نشسته ام و چشم دوخته به این همه درخت خزان دیده، چند قطره هم اشک ریخته ام.