جمعه خزیده گوشه ى خانه و به من چشم غره مى رود.
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٩  کلمات کلیدی: نوشتن و دیگر هیچ

گفت نوشته هاى تو آهنگ دارد. زیر و بالا دارد. مى کشاندت. مى بردت. بعد آهنگش را برایم فرستاد. در آهنگ آذرى غم انگیز زنى آرام مى خواند از موى بافته و روى مهتابى یار و دورى. من کلمه ها را مزه مزه مى کردم و فکر مى کردم چه خوب که یک دوست فکر مى کند نوشته هاى من آهنگ دارد و ته تهش زنى دارد آوازى مى خواند. چه خوب که نمى گوید چرا غمگین مى نویسى؟ چى شده؟ فقط مى گوید کلمه هایت موج دارند. چه خوب که مى نویسى. چه خوب که مى نویسم. اگر نمى نوشتم انگشتهایم بى تاب مى ماندند و بدون فلوکستین کارم راه نمى افتاد. من مى نویسم و شب، با اینکه هنوز ادامه همان شب بیهوده است، ولى، کمى از هراسش را بین کلماتم گم مى کند. من مى نویسم و کمتر مى ترسم و کمتر اخم مى کنم و کمتر غصه مى خورم. من مى نویسم و زنى آن دورها مى خواند آى امان امان و کلمه هاى من روى موج صدایش بالا و پایین مى روند.

+