"هى فلانى زندگى شاید همین باشد..."
ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢۳  کلمات کلیدی: روزهای من
بعضى روزها هست، تکه اى از آن زندگى موازى رویاییست انگار. مال جهانى که در آن عشقها پیر نمى شوند و عاشقها از شر و شور نمى افتند و بچه ها مریض نمى شوند و جواب سر بالا نمى دهند و غذاها خودشان پخته مى شوند. آن روزها را من مى شناسم. گاهى که یک تکه از دنیاى موازیم بیفتد توى دستهایم خوب نگاهش مى کنم و فکر مى کنم من مى شد این باشم. نیستم. اما مى شد باشم. بعد روزم را تماشا مى کنم. آن روز تا مدتها راهم مى اندازد. برق را توى نگاهم نگه مى دارد. یک وقتى یک روز هم نیست. فقط یک ساعت است، یک دقیقه حتى. به اندازه خواندن یک یادداشت کوتاه. به اندازه فرصت یک آه. به اندازه لرزش کوتاه دل که باور کنى که هنوز این نیمه جان توى قفسه سینه ات مى تواند بلرزد. به اندازه تماشاى بچه بى اینکه فکر کنى که وقت مشقش است یا شامش یا خوابش دیر شده. حالا، اما، خیلى وقتست که گمش کرده ام. هم خودش را، هم تکه هایش را. مچاله زیر لحاف گرم فکر مى کنم در این لحظه هیچ چیز هوس انگیزتر از این گرما نیست. هیچ تکه اى از روزم، نفس ندارد. من نفس ندارم. بمانم همین جا و تمام روز خیال ببافم که هنوز مى شود لحظه اى از یک ممکنِ نامحقق یک نور محو بنفش بتاباند به روزم. شاید امروز هر طورى که شده باید بروم و شال و کلاه یاسى ام را از دوستم بگیرم. شاید دیگر زندگى همین است. همین اشتیاق ناموجود. همین تکرار. بروم. بروم.