هشت ساله مى شویم.
ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٩  کلمات کلیدی: من و پسرم

جلوى عددهاى مومى اکلیل زده مکث کردم. براى یک لحظه ى کوتاه فکر کردم "هفت" یا "هشت" و بعد هشتِ سبز را برداشتم. کیک و شمع را گذاشتم روى صندلى کناریم و فکر کردم آیا واقعا هشت سال گذشته؟ آیا از آن روز خنک پاییزى که با مانتوى خاکسترى روشنم رفتم که مادر شوم، از آن اولین دیدار، از آن نوزاد کوچکى که روى سینه ام مى خوابید، از آن لالایى هاى شبانه، هشت سال گذشته؟ کى بچه ام اینقدر بزرگ شد؟ من چرا حواسم نبود؟ بعدتر سینا را با دو همکلاسیش از مدرسه برداشتم. پسرها روى صندلى عقب نشستند. توى راه پوریا براى سینا و سام از بیگ بنگ تئورى حرف زد، خیلى هم ساده و شمرده. من گوش مى کردم و سوال دیشب سینا توى مغزم تکرار مى شد :" قبلش چى مامان؟ قبل بیگ بنگ چى بوده؟" و فکر مى کردم باید دائره المعارف نجوم را براى پسرک هم بخرم. ساکت که شدند به سینا گفتم:"راستى سینا یادم رفته بود چند سالت میشه و چند تا عدد خریدم که نمى دونم باهاشون چیکار کنیم!" گفت:" هشت سالم میشه!" گفتم:" اى بابا! من یک و دو و چهار خریدم!" سینا پیشنهاد کرد که با اسمارتیز روى کیک بنویسیم هشت. گفتم:" نه، مى نویسیم دوازده منهاى چهار! با شمع" پسرها خندیدند. فکر کردم چه خوب که هنوز اینقدر بچه اند که به همه چیز مى خندند. بعد با افتخار مادرى که حواسش جمع است "هشت" سبز اکلیلى را دادم به یکى از دستهاى کوچکى که از عقب ماشین دراز شده بود به سمتم. پوریا انگار نه انگار مه وقفه اى افتاده با همان جدیت گفت:" به این کهکشان مى گن کهکشان راه شیرى " و. شمع سبز را پس داد به من. سینا پرسید:" پس منظومه شخصى چیه؟" گفتم:" شمسى" سام پرسید:" طوطیه هنوز هست؟ واقعا حرف مى زنه؟" پوریا گفت:" طوطى نیست، کاسکوئه." سینا گفت:"مامان وایمیستى پاک کن انگرى برد بخریم؟" گفتم : " نه، الان نه." و سعى کردم به هشت سالگى مادر شدنم فکر نکنم. پرسیدم:"کى مى دونه بیگ بنگ یعنى چى؟" سه تایى با هم گفتند:"من، من، من." شمع سبز سر خورد گوشه جعبه و همانجا ایستاد. یک روز مانده بود تا هشت سالگى پسرم و من هزار و هشت ساله شده بودم.