«ارغوانم اینجاست...»
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱۳  کلمات کلیدی: نوستالژی ، دغدغه های ذهنی من

یک. صبح با رنگها کنار نیامدم. اول روسرى یاسى نو را سرم کردم، بعد شال آبى و آخر سر که دیر شده بود با عجله شال خردلى را برداشتم و دویدم. از آن صبحهایى که رنگم را پیدا نمى کردم و چیزى نامعلوم درست در نمى آمد. به بچه تشر زدم: "بدو!" و مثل دو سه روز پیش باز هم فکر کردم این ساعت آشپزخانه که من یک ربع جلوتر از زمان واقعى تنظیمش کرده ام چرا عقب مى ماند و زمان واقعى را نشان مى دهد. صبحم تقریبا مثل همه صبحهاى دیگر شروع شد. با "بیدار شو سینا"هاى فراوان، با "بدو سینا"هاى شتابزده، با شانه کردن سرسرى موهایم، با مکث جلوى جاکفشى ،با گشتن دنبال سوییچ و کلید خانه، با آماده کردن همزمان تغذیه و خوردن صبحانه، با فکر کردن به اینکه ظرفها را بعد مى شورم و اینکه براى شام لازم است گوشت بیرون بگذارم یا نه. یک صبح معمولى. خیلى معمولى.

 دو. همت ترافیک بود و من داشتم ایمیلهایم را چک مى کردم. کنار یک ایمیل ناشناس مکث کردم. باز کنم؟ نکنم؟ ویروس نباشد؟ فایلى پیوستش نبود. دل زدم به دریا.

 سه. در نامه نوشته بود که ...

چهار. یک وقتى بخشى از یک تصویر هستم. یک خاطره. یک واسطه که یاد کسى مى اندازد زمانى جوان بوده و رها. زمانى بوده که زندگى اینقدرها هم سخت نبوده. فکر مى کنم در زمان منجمد شده ام. در خنده هاى دخترى بیست ساله. در آتلیه هاى دانشکده. در روزهایى که زندگى نو بود و آینده هنوز یک شعر ناسروده بود. در سرسراى بزرگ دانشکده با آن شیشه هاى قدى. در کتابخانه. در لبخند آقاى امینى. در سکوى کنار ورودى. در آن بهشت کوچک که حواسم نبود که بهشت است. شیدایى هست که در آن راهروها جا مانده و من فراموشش کرده بودم. شیدایى هست یک جایى حوالى آن سالها. ایمیل اینها را یادم انداخت.

پنج. من پارک آب و آتش را در شب ندیده ام. اما مى گویند مشعلهایش را روشن مى کنند. در روز پارک بى مزه و ساده اى است. از بالاى اینجایى که من مى ایستم شهر با یک غبار خاکسترى پوشیده شده و آدمهاى تک و توک توى پارک سایه هاى کوچک تنها هستند. از اینجا که من مى ایستم زندگى مثل یک گوى چرخان است. سکونش مرگ است و مرگ، برگهاى زرد را پخش مى کند روى سنگفرشهاى سفید. من زنده ام هنوز. این را قلبم مى گوید با تپیدن مدامش و ذهنم که به شب و شعله ها فکر مى کند و دستم که حلقه مى شود روى نرده سرد نقره اى و اینکه سردم است. بدجورى سردم است.

 شش. مى گوید:"حیفى، خیلى حیفى." قشنگ مى گوید. یک جورى که باور مى کنم. که حیفم. که نباید غر بزنم. به جاى این همه وقت و این همه آدمى که حرفهاى سخت و سرد مى زنند، با همان جمله کوتاه و ساده نوازشم مى کند. از آن دوستهایى است که مرا بلد است. مرا بدجورى بلد است.

 هفت. پشت سرش پیچکهاى سبز، شبکه چوبى را گرفته اند و پیچیده اند بهش. من پیچکها را دوست دارم. اینجا و این طبقه را دوست دارم. من پشت این میز که مى نشینم کودکانه در امانم. یادم باشد که یک قلمه از این پیچکها ببرم خانه. چه فایده گرچه. دستم سبز نیست. مى زنم خشکش مى کنم. باید بدهم به مادرم. جان که گرفت پس بگیرمش و مواظب باشم که نکشمش.

  هشت. من هنوز شیدایم را پیدا نکرده ام. جایى لابلاى همین سطرهاست. باید همینجاها باشد. پشت یک "مبادا" قایم شده یا کنار یک "عاشقتم" دراز کشیده یا در سایه یک "خسته ام" خوابش برده. جایى همینجاهاست دخترکم.

 نه. بخوابم. خسته ام و روزم مرا از هجده سالگى تا نوزده سال بعدش چرخانده و پسم آورده به زنى که کمرش خیلى درد مى کند و نگران بچه اش است که صدایش گرفته و کارش عقب است و خسته است و حیف است به خدا که اینقدر خسته باشد. یادم بیندازید که یک شب پسرم را بردارم، برویم پارک آب و آتش. تا زمستان نشده...