«یواش گفتم دوستت دارم، واسه اینه که نشنیدی...»
ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٦  کلمات کلیدی: من و پسرم

دل پیچه داشتم. از صبح. همان را بهانه کردم و نرفتم سر کار. به جایش نشستم خانه خالی را زندگی کردن. طوطی کمی حرف زد و بعد ساکت شد و من ماندم و دیوار زرد روبرویم در اتاق پسرم. تازگیها پشت میز تحریر پسرم کار می‌کنم. خودش دراز می‌کشد روی زمین مشق می‌نویسد. در واقع من توی اتاقش باشم یا نباشم همین کار را می‌کند برای همین تصمیم گرفتم که به جای میز بزرگ پذیرایی اینجا کار کنم. عیبش این است که بچه مدام حرف می‌زند. می‌افتد روی آن دور «مامان ببین» و مدام می‌خواهد همه چیز را تعریف کند. وسط جمع زدن و چک کردن تعداد پنجره‌های نما و چک کردن اتصالات ساندویچ پانل روی دیوار آجری باید حواسم باشد که به سوالهای موشکی که تا ماه می‌رود چند متر است و کدام یکی از این لگوها قشنگتر است جواب بدهم. دیروز کبابم کرد همین بچه. گفت توی مدرسه بهشان گفته‌اند که بچه برکت خانه است. « پس تو چرا سر من داد می‌زنی اگه من برکت خونه‌ام؟» نابود شدم. گفتم: «من اگه داد می‌زنم یعنی اون لحظه ازت عصبانیم. معنیش این نیست که دوستت ندارم.» جواب داد: « دوستم نداری. دوستم نداری.» این حرفها را موجود یک متر و بیست سانتیمتری به من می گوید که تا حالا کسی را به اندازه نصف عشقی که بهش دارم هم دوست نداشته‌ام و فکر نمی‌کنم هم دوست داشته باشم. این را کسی می‌گوید که قلب من توی مشت کوچکش است و کافی است تب کند تا من بمیرم. اینها را بچه من می‌گوید. حالا باز بدترین مادر دنیا نشسته به کار کردن پشت میز قهوه‌ای گردویی بچه‌اش. بچه اینجا نیست. آن طرف بازی می‌کند. کنار مادر روی میز یک موشک فضا پیمای بزرگ است. با یک سفینه و یک پایگاه فضایی. سفینه از همه‌شان قشنگتر است. این را بدترین مادر دنیا می گوید.