یک روز به شیدایى ...
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٧  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر

نشسته بودم براى خودم گریه مى کردم. جمعه ى لعنتى نشسته بود روى سینه ام، دستهاى سیاه و سنگین و پشمالویش را گذاشته بود روى گلویم و مى خواست خفه ام کند. حتى فکر نکردم چرا دارم گریه مى کنم. چیزى را گم کرده بودم. چیزى را که نداشتم. زندگى توى سى و خورده اى سالگى کشانده بودم به نقطه اى که نداشته هایم را هم گم مى کردم. یک عمر بدون چهار تا آى اضافه ته اسمم زندگى کرده بودم. چرا حالا فکر مى کردم شیدا از اولش هم چهار تا آ داشته؟ نداشت اما. حتى رفتم و شناسنامه ام را هم نگاه کردم. شیدا یک الف داشت آخرش که آن را هم کمى کج نوشته بودند. شناسنامه را گذاشتم جلوى آینه و از توى آینه به جمعه گفتم دست از سرم بردار. زبان آدمیزاد که نمى فهمد فقط خُرخُر مى کند. حتما "آ"هاى اضافه ته اسمم را همین جمعه خورده و به روى خودش هم نمى آورد. شاید جایى از جیبم افتاده و گمشان کرده ام. شاید هم هیچ وقت نداشتمشان. بچه هم کنارم خوابیده و مثل جمعه این یکى هم خُرخُر مى کند. من بین جمعه و بچه دراز کشیده ام. به صداى دوگانه ى خُرخُرشان گوش مى کنم و آهسته اسمم را براى خودم تکرار مى کنم تا به طنینش بدون چهار تا آى اضافه عادت کنم.