«غمگین چو پاییزم از من بگذر...»
ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱۸  کلمات کلیدی: روزهای من

شیشه ماشین پایین بود و قربانى داشت گلویش را پاره مى کرد. مرد مسنى با موهاى یکدست سفید از کنارم رد شد. بعد مکث کرد و ایستاد و نگاه کرد به من. سرم را بلند کردم. توى نگاهش لبخندِ "کجاى کارى دخترم" بود. انگار مى خواست بگوید حیف این روز قشنگ پاییزى نیست؟ حیف جوانیت نیست؟ انگار مى خواست بزند تِرَک بعد. انگار مى دانست که مى گذرد. این یکى هم مى گذرد. نگفت اما. لبخند زد فقط و رد شد از کنارم و قربانى به پاره کردن گلویش ادامه داد.