باد ما را با خود « نخواهد برد! »
ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢۱  کلمات کلیدی: روزهای من

یک. باران دیگر درد این شهر را دوا نمى کند. رقصِ باد کنیم. باد که بیاید براى عاشق قدیمى یک مشت خاطره مى آورد. اما باد، تا دورترهاى دنیا هم که رفته باشد زورش به نوزده سالگى آدمها نمى رسد. زورش به روزهاى بى خیالىِ آن سالها نمى رسد که با خودش بیاورد. باد است، طوفان که نیست.

 دو. طوطى صبح را با "دالى" شروع مى کند و من لبخند مى زنم. حالا دارد همه دانسته هایش را رو مى کند. بعدتر با تن صداى من بلند سینا را صدا خواهد کرد. این جانور خوشرو باعث مى شود صبحها لبخند بزنم.

 سه. پلاک ماشینم زوج است. یعنى امروز ماشین بى ماشین. خودم چنان در اعماق تخت فرو رفته ام که انگار پاهایم را اجازه ندارم ببرم سر کار نه ماشینم را. یاد روزهاى سبکى به خیر. حالا چه همه چیز سختم است . حالا چرا فکر مى کنم به اینکه نمیرم از این دود؟ دیروز چشمهایم مى سوخت.

چهار. توى شرکت آش نذرى مى پزند. من آش دوست دارم. من دوست دارم زمستان باشد. شال یاسى را انداخته باشم دور گردنم و آش بخورم.

پنج. امروز ٢١ آبان است. هعى به قول یکى از دوستان هعى!

 شش. کاش امروز بروم دیدن سحر.

هفت. باورم نمى شود که یک وقتى نوزده ساله بوده ام.

 هشت. خوبى آدمهاى خیالى این است که در هجده سال، هجده برابر زیباتر مى شوند. جامه اى از خیال تنم کرده ام اما حالا باید بلند شوم و بروم اسفناج بشورم. بعد این زن خسته را ببرم از خانه بیرون و شاید از تجریش چیزکى بخرم برایش. جامه خیالم در اتوبوس بى.آر.تى چروک خواهد شد. چاره اى نیست.

نه. بروم ... بروم. 

 ده. مسخره حالا دارد مى گوید: " ریتا خانومِ مهربان" و بعد ریسه مى رود براى خودش!