«من از فرو رفتن، تن زدم.»
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٥  کلمات کلیدی: روزهای من

١. مثل کوهنوردى که با یک کوله پشتى پر از یک کوه رفته بالا، تمام راه دلش خوش بوده به بنه اش، که توى کوله اش آب دارد و غذا دارد و کتاب دارد. راه سخت بوده اما. یک جاى راه کوله پاره شده و تکه هاى با ارزش یکى یکى افتاده و کوهنورد جاى هر تکه افتاده را سنگى گذاشته که شانه هاش، عادتشان به بار را از دست ندهند. فکر کرده حالا یک قرص نان یا یک دفترچه ى کوچک را از دست دادن که مهم نیست. یک قدم بعدتر و بعدتر و هى سنگ به جاى آب، به جاى لباس، به جاى کتاب. بعد در سختترین جاى صعودش، کوله اش را باز کرده و دیده هیچ چیز ندارد جز یک مشت سنگ. حال من همان است. مانده ام با یک مشت سنگ که نمى دانم سرم را بکوبم بهشان یا پرتشان کنم. فعلا نشسته ام، زل زده ام بهشان.

 ٢. ش. گفت بیا خودت را از بیرون نگاه کن. اسمش مى شود نگاه هلیکوپترى. مدتها بود آنقدر توى خودم گیر کرده بودم که نمى توانستم فاصله بگیرم. اما سکوت و تنهایى به دادم رسیدند. بالاخره شیدا را دیدم. ایستاده بود و داشت به سنگهایش نگاه مى کرد. من، ایستادن و نگاه کردن را دوست ندارم. من این سنگها را دوست ندارم. 

 ٣. یک دنیاى مجازى دارم. دوستان واقعى تویش دارم بهتر از برگ گل. دوستانى که مى شود برایشان حرف زد. دیروز که اینترنتم قطع بود مثل مرغ سرکنده شده بودم. دیدم چه معتادم به حضور نرمشان. به مهربانى بى دلیلشان. به بودنشان. دیدم که بدون آنها چه سختتر بود این روزها را تاب آوردن. این زنهاى دوست داشتنى دورم را گرفته اند تا کمتر اندوهگین باشم. مى دانم که بودنشان غنیمت است. حواسم هست.

۴. از این روزها چند تصویر براى خودم نگه خواهم داشت. نه براى آزار دادن خودم فقط براى اینکه یادم باشد که چه راحت مى شود گم شد. 

 ۵. تمام شده است. در من چیزى تمام شده و به آخر رسیده. در من زنى به اشاره اى زیر گریه مى زند. اما مى خواهم طاقت بیاورم. مى خواهم بگذرم و بگذرانم. مى خواهم دفعه بعدى که خودم را از بالا نگاه کردم، به آنچه مى بینم مغرور باشم. 

 ۶. از سه شنبه تا امروز کز کرده بودم در خودم. پنج روز. فردا، باید سرم را بلند کنم. با آینه آشتى کنم و بروم روبروى دنیا. باید سنگها را از این کوله خالى کنم. باید راه دیگرى پیدا کنم.

٧. رسیده ام جاى سخت کوه. به جاى کوه هر چه مى خواهید بگذارید و تجسم کنید. جاى سنگ هم همینطور. اما منظورم از آب و نان و کتاب و دفتر فقط و فقط عشق بود.