در قصه ام باران نمى بارد.
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٧  کلمات کلیدی: نوشتن و دیگر هیچ ، دغدغه های ذهنی من

داشتم لابلاى نوشته هاى قدیمى مى گشتم. دهانم گس شده. آیا این همه نوشتن براى همین است؟ براى اینکه یک روز، یک ماه یا یک سال بعد برگردم و خودم را توى آینه نوشته ام ببینم؟ براى گشتن دنبال تکه هاى گمشده، آدمهاى رفته، نرفته، لحظه هاى خنده، اشک و امید، که یک شب، مثل امشب، فکر کنم به اینکه روحم را تکه تکه کرده ام توى این نوشته ها. شاید براى همین است که نمى توانم داستان بنویسم. سهمم از نوشتن همین وبلاگ است. گشتم. چرخیدم و باز برگشتم به همان نقطه اول. "سفر گنگى در خط زمان" امروز بهانه اى داشتم که شعر بخوانم. شعر مثل یک دوست قدیمى زل زده بود بهم. با این یکى هم بى وفا بودم.

دلم مى خواهد قصه اى بنویسم. زن قصه ام تکیه داده به دیواره ى چوبى بالکن خانه اى کنار کوه. زن قصه ام سیگار مى کشد. لاغر و کشیده است و موهاى قهوه اى صاف، بلند و کم پشتى دارد. زن قصه ام، خسته است. یکى دستهاى سفید رنگ پریده اش را حلقه کرده دور نرده چوبى. مى ترسد از وسوسه ى پریدن. پشت سرش چراغ هال روشن است. دو تا بچه توى هال بازى مى کنند. تقریبا همسن. یک دختر و یک پسر. مردى در خانه نیست. مرد این خانه، در خانه ى همسایه پایینى زانو زده جلوى پاى زنى با چشمهاى داغ سیاه و دارد انگشتهاى پایش را مى بوسد تک تک. زن چشم سیاه بوى سیگار نمى دهد و روى شکمش جاى زخم زایمان نیست و فقط چراغ اتاق خوابش روشن است. یکى دارد از کوچه رد مى شود. صدایش را رها کرده در باد و مى خواند:" اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد." سیگار از دست زنِ بالکن بالایى مى افتد لاى اطلسیهاى زن چشم سیاه بالکن پایینى. مرد حالا دارد مى گوید: " من هیچ وقت عاشق..." بقیه جمله اش در صداى خواننده شبگرد گم مى شود:" سرنوشت چشاش کوره نمى بینه ..." بچه هاى توى هال دعوایشان شده، یک صدا داد مى زنند:"مامان" مامان دارد گریه مى کند. اشکهایش مى چکد روى دستهاى خودش. مرد دیگر رسیده به بنا گوش زن چشم سیاه و تازه هنوز سر شب است...