وقتى ایکاروس بازنشسته مى شود.
ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۸  کلمات کلیدی: من و پسرم ، از دلتنگی و شیاطین دیگر

یک وقتی هم آنقدر سبک بودم که می‌شد باد مرا ببرد. نمی‌فهمیدم. بال داشتم. بالهای نامرئی بنفش و قشنگی داشتم. با پاییز که برگشتم و پسرکم را با چشمهای قهوه‌ای خودم توی آغوشم گذاشتند دیدم بالهایم لق شده‌اند. آویزان مانده‌اند از پشتم. خیلی بعدتر که سرگرم بچه داری بودم و درست کردن غذای نوزاد و حواسم پرت این بود که قطره آهن دندانهای بچه ام را لک نکند، بالهایم افتادند. یک روز وقتی که داشتم خانه را جارو می‌کردم که بچه ذره‌های ریز جا مانده روی فرش را توی حلقش فرو نکند، بالهای بنفش پوسیده‌ام را ، جارو کردم و هیچ هم دلم نسوخت.

یک روز، اما، باد که می‌آمد، هوس کردم که بپرم. خواستم ببینم بالهای بنفشم باز مرا تا آن بالاها می‌برند یا نه. بعد دیدم ندارمشان. نیستند. به جای آن بالها، بچه‌ای بود توی خانه که به من می‌گفت مادر. بچه‌ای که دندانهای شیری بدون لکش دانه دانه می‌افتادند. بچه‌ای که می‌تواند بنویسد « بالاخره»، « مثلا» و « حتما». بچه‌ای که رو به رویم ایستاده، آینه‌ای انگار. چشمهایش نو است و اشکهایش فقط برای خواستن یک اسباب بازی تازه سرازیر شده یا درد زمین خوردن و پشتش دو بال دارد، آبی و نو. پنجره‌ها را ببندم که باد بچه‌ام را نبرد. پرواز برای او هنوز خیلی خیلی زود است. من هم که بال ندارم. این بار اگر بپرم می‌افتم و می‌میرم.