« در گلستانه چه بوی علفی می‌آید.»
ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٥  کلمات کلیدی: روزهای من

شال قرمز را سر کردم که صبح را تاب بیاورم. گرمم بود. توی سرم هیاهو بود. دیگر نمی‌توانستم نفس بکشم. دو نفر داشتند تند و تند حرف می‌زدند. دلم می‌خواست داد بزنم ساکت! داد بزنم که خسته شده‌ام از این همهمه. کسی گوش نمی‌کرد. صدا که ساکت شد، روزم از غروب، تازه انگار شروع شد. تازه دیدم که موهای پسرکم بلند شده و فر خورده. دیدم که توی سایه‌های تهران هنوز هم می‌شود خنک شد. دیدم که روز بد  می‌شود از غروب جان بگیرد. توی خانه، همه چیز سر جایش بود.انگار خیلی وقت بود خانه را ندیده بودم. احساس می‌کردم از راه دوری آمده‌ام. از یک جای خیلی خیلی دور دوباره برگشته‌ام به خانه. آنقدر دور که دلم تنگ شده بود برای موهای فرفری پسرکم، برای چشمهای سبز تو، برای خودم. روز، داشت تمام می‌شد. من به خانه رسیده‌ بودم و می‌توانستم لبخند بزنم.