گرانیت شکلاتى خرمدره ام باش!!!
ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٠  کلمات کلیدی: روزهای من ، افسردگی و سایر دردهای بی درمان

کاغذها را چیده ام جلویم روى میز قهوه اى، نامنظم. کلافه ام. خودکار بنفشم را مى کشم روى نقشه و مى نویسم "گرانیت شکلاتى خرمدره" و اشکم در مى آید. چرا باید با نوشتن جنس سنگ پله ها گریه کنم؟ پسرم و پوریا دارند تلفنى حرف مى زنند. هر دوتاشان تصمیم گرفته اند دانشمند ناسا بشوند، براى اینکه از نانوایى نمى شود خیلى پول درآورد. به پسرم گفتم "ناسا توى آمریکاس. " ،" خب میرم آمریکا!" و سوال کلیشه اىِ مادرانه ام قبل از اینکه بتوانم بگیرمش پرید بیرون:" پس من چى میشم؟" پسرم هم جواب کلیشه اىِ بچه هایى را مى دهد که هنوز عشق اول و آخرشان مادرشان است:" تو رو هم مى برم." انگار که من یک تکه لباسم که بشود مرا گذاشت توى چمدان و برد ناسا. دانشمندان آینده ى ناسا مى خواهند به فضا هم بروند. من پایم را فشار مى دهم به زمین زیر پایم و مى ترسم باد مرا با خودش ببرد.

دوباره روى نقشه ها را نگاه مى کنم و فکر مى کنم از این ساختمانهاى آجرى کوتاه و کوتوله متنفرم. از اینکه تسلیم شده ام به این معمارى چرند، متنفرم. از اینکه باید با اپراتور پلاتر جر و بحث کنم، دنبال چک پروژه توى طبقات بدوم متنفر و خسته ام و چه زود خسته شدم. فقط سه ماه است اینجا هستم و از همین حالا دلزده ام. دلم همان میز سفید بزرگ و اتاق ساکت را مى خواهد. دلم مى خواهد بروم کارگاه. الان اما بیشتر از همه اینها دلم مى خواهد یک باران دیوانه ببارد و من خیس خیس تا مغز استخوان زیرش قدم بزنم.