برفِ طلایى
ساعت ٦:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٢  کلمات کلیدی: روزهای من

بابا گفت: "این که سفید نیست، طلاییه." مامان گفت: "اولش همینجورى میشه. اول رنگ مو باز میشه و بعد سفید میشه." بابا نگاهم کرد:"ببینم دوباره؟" گمش کرده بودم. یکى که بیشتر نبود. از صبح که توى آینه دیده بودمش تا شب، مدام خودش را در سایه موهاى دور و برى قایم مى کرد. دوباره پیدایش کردم و دستم را گذاشتم روش:"ایناهاش!" بابا عینک زد و به موهایم نگاه کرد و آخر سرم را بوسید. " چیزى نیست بابا!" مثل همه وقتهایى که گلودرد داشتم، زمین خورده بودم، دستم کبود شده بود و قلبم تیر مى کشید که بابا با نگاهِ جدیش نگاه مى کرد و نیمى پزشک و نیمى پدر مى گفت:" چیزى نیست..." و درد با همان جمله کوتاهش کمتر مى شد و دلواپسى راهش را مى کشید و مى رفت. اما موى طلایى همانجا بود. نه مى رفت و نه دوباره خرمایى مى شد. مامان واقع بین مثل همیشه تکرار کرد:" سفید میشه." و طلسم شکست. موها را جمع کردم و بچه را صدا کردم که برویم.

*

حالا که نشسته ام و مى نویسم مى دانم بابا ماجراى موى سفیدم را فراموش کرده است، اما مادرم رفته توى فکر. توى فکرهایش من هستم. شهرام هست و استانبول، حتما هست. من به سکوت خانه گوش مى کنم. به دیروزم فکر مى کنم که شبیه هیچ روز دیگرى نبود و روز خوبى بود. به دستهاى مهربان فکر مى کنم و به آن موى سفید/طلایى تنها فکر مى کنم که باید مواظبش باشم. قول داده ام...