«بهار ما گذشته شاید، بهار ما گذشته انگار... نرو، بمان...»
ساعت ٤:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٥  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

دیروز هم نشد که کار نقشه ها را تمام کنم. دخترک درونم سر به هوایى مى کرد. دیشب رفته بود توى حیاط و صدام مى کرد بیا. دلش برف بازى مى خواست. من، حمام کرده بودم و نمى خواستم حتى تا دم پنجره بروم چه برسد به حیاط. با سینا پالت گوش کردیم: " ما به شبهاى تار دل بستیم." صداى موسیقى پیچیده بود توى خانه، طوطى ساکت بود. رختهاى شسته بى تکان جلوى شوفاژ آویزان بودند. من پیراهن سبز تنم بود. بعدتر که دخترک ماند توى برف و نیامد، سکوت آمد و نشست توى گلویم. تقصیر خودم بود. برده بودمش زیر باران و یادش انداخته بودم که زندگى هنوز باران دارد و عشق. با پسرک تن تن خواندیم و چشمهایم سنگین شد.

دخترک برگشته بود و با دست و لباس برفى ایستاده بود جلوى آینه و مى گفت:" موى سفید دومى بلند است و تاب دارد و دیگر حتى به شوخى هم نمى شود بهش گفت طلایى." من جواب داده بودم:"هیسسس، بچه ام خوابه." و به برف و مه و راه فکر کرده بودم. به طنین صداى خودم، به خندیدن، به بچه ام که خوابیده بود پشت ماشین، به اینکه چقدر دلم مى خواهد توى قصه تازه ام، کنار آن همه استیصال و درد و ناامیدى، صداى کوتاه و امید بخش زنگوله اى بیاید. صدایى مثل خندیدن یک نوزاد. مثل شنیدنِ"بى تو نمى توانم." مثل یک نور طلایى و سفید که از روى دو تار موى سفید راهش را کشیده باشد تا قلبم. مثل مشت کردن برف. مثل آسمان تمیز. مثل شادى...گمشده ى آشناىِ خوبِ من، شادى ...