«اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور می سوزد...»
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٧  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

یک. داشتم ده تا مربع، ده تا مثلث و ده تا شش ضلعى را از مقواى سبز مى بریدم. مربعها، مرتب و یکدست بودند، مثلثم ولى متساوى الاضلاع از آب در نیامده بود. در شش ضلعى چیزى غلط بود که نمى فهمیدم چیست. بریدم و هر ده تایش را چیدم جلویم، دفرمه بود. به درک! جایى نگفته بودند که شش ضلعیهایتان حق دفرمه شدن ندارند. تازه یادم افتاد که امروز آخرین تاریخ تحویل کاردستى به مدرسه است. عنوان طرحشان هم بود:"کاردستى پدر و مادر براى بچه ها" خستگى و بى خوابى و کلافگى با هم هوار شده بود روى سرم. از آن شبهایى که ورد "خوب که چى؟" و "آخرش که چى؟" گرفته بودم. هر کدام را سیصد بار که تکرار کنى و بعد بروى جلوى آینه شبحى از دختر بیست و سه ساله اى مى بینى، در راهروهاى پهن دانشکده معمارى که همیشه مى خندد. "یا مقلب القلوب والابصار" بزن لهمان کن، راحت بشویم از این جان دادن مدام... دویست و نود و هشت، "آخرش که چى؟" دویست و نود و نه،" آخرش که چى؟" سیصد،،،

دو. اسمس داده ام که "عزیزم شماره دکتر رو میدى؟" جواب داده:" علیک سلام" دارد به من درس ادب و تربیت مى دهد. شیطان مى گوید جوابى بهش بدهم که تا شب صداى سوسک دربیاورد. الان از صمیم قلب امیدوارم اسمم را گوگل کند. وبلاگم را بخواند و ببیند که چه متنفرم از خودش. همه خانواده اش و این ژست خود عاقل بینى مفتضح سفیهانه شان . خدایا به چه روزى افتادم؟

 سه. بله من خشمگینم. از خودم. از زندگى. از خدا. از بچه ام حتى. از عشق. از راههایى که رفته ام. از راههایى که نرفته ام. از عشقى که پذیرفته ام. از عشقى که رد کرده ام. از روزهایم. از ناتوانى دستهاى سیمانیم. از قلب لعنتیم که هنوز مى تپد و "ابلهانه مى پندارد که حق زیستن دارد."

  چهار. مى گوید وبلاگ شده تریاکت، خودت را خالى مى کنى. دارى خودت را گول مى زنى. از اینکه حق دارد، از اینکه مرا اینقدر خوب مى شناسد هم عصبانیم.

  پنج. خشمم چکیده روى همه لحظه هایم. پخش مى شود در غذایى که مى پزم. در حرفهایى که مى زنم. در دیکته هایى که مى گویم. در نقشه هایى که طراحى مى کنم. من خشمگینم. من خ ش م گ ى ن م.

  شش. مى گویم الى مى پرسد سوغات چه بیاورد. مى گوید بگو دل خوش. مى گویم نیست. تمام شده. تخمش را ملخ خورده و بعد پوزخند مى زنم. تلخم. از زهرمار تلخترم. 

 هفت. از من فاصله بگیرید. هفت دریاى طوفانى ریخته توى جانم. قلبم تکه تکه است. از خودم بیزارم. از خودم با تمام وجود بیزارم. چرا نفهمیده بودم؟ چرا نفهمیده بودم که زخمهاى من، نه از عشق، که از خشم است.

 هشت. طوطى داش آکل به مرجان گفت:"مرجان عشق تو مرا کشت." طوطى ما ابله است. از این حرفها نمى زند. اگر چیزى سرش مى شد داد مى زد:" از همه شما متنفرم..."

 نه. این یک پست وبلاگ نیست. تریاک من است. من بیمار نیستم. معتادم. معتادم به نوشتن این دردهاى ناگفته. معتادم به قرقره کردن ناتوانیهایم. معتادم به تنهایى سهمگین کاغذیم. معتادم به این صداهاى تکرارى.

  ده. " بر او ببخشایید، بر خشم بى تفاوت یک تصویر، که آرزوى دوردست تحرک، در دیدگان کاغذیش آب مى شود."