«طاقت بیار، طاقت بیار تو سردى شباى تار...»
ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢۱  کلمات کلیدی: روزهای من

١. پرسید:"چه خبر؟" هیچِ خالص بودم. حرفهاى نگفته بینمان یک دیوار بلورى ساخته بودند. دیوار سرد و زیبا بود. نفسهایم روى دیوار بخار مى کرد. دیگر نمى توانست گرمم کند. دیگر تنهاییم را پر نمى کرد. بینمان یک مشت خاطره پرسه مى زدند. بین ما دو نفر که دو طرف یک میز نشسته بودیم، فرسنگها فاصله بود.

 ٢. دراز کشیدیم روى تخت و گ.م برایمان شعر خواند. "اى دو چشمانت چمنزاران من، داغ چشمت خورده در چشمان من" دخترک ٨ ماهه سکوت کرده بود و با دقت گوش مى داد. دل من فرار کرده بود از دستم و جایى لابلاى سطرهاى شعر دنبال چیزى مى گشت. " درد تاریکست درد خواستن، رفتن و بیهوده خود را کاستن، سر نهادن بر سیه دل سینه ها، سینه آلودن به چرک کینه ها" و باز تا برگردد به آن نقطه که بگوید:" پیش از اینت گر که در خود داشتم، هر کسى را تو نمى انگاشتم" چه درد و عشقى توامان در این شعر بود، چرا قبلا نفهمیده بودم. صد سال بود کسى برایم شعر نخوانده بود. چسبید.

٣. پسرها، پسرهاى ما، پسرهاى بى گناه و گیج و بازیگوش ما، پسرهایمان چه خواهند شد؟ آیا پسرم مادر شادابى را که روى کاشیهاى حمام برایش نقاشى مى کشید به خاطر خواهد داشت؟

۴. بابا پرسید: چرا شام نمى خورى؟ گفتم: میلم نمى کشد. حالم "مثل" حال اوائل حاملگیست. بابا کلمه ى بسیار مهمِ "مثل" را در جمله ام ندید گرفت و امیدوارانه زل زد به من. مادرم اما اخم کرد به اشتیاق بابا. مادرم مى دانست که من حامله نیستم. این چند روز که خوب نبودم، باز احساس کردم مادرم خیلى دوستم دارد. در اخمش، عشق مادرانه اش قایم شده بود. من بزرگ شده بودم. دیگر در آغوشش جا نمى شدم. درد مى کشیدم و کارى از دست مادرم بر نمى آمد. بابا هنوز داشت شام مى خورد. من ویار داشتم و حامله نبودم. با نوک چنگال با تکه هاى جگر توى بشقابم بازى مى کردم. مادرم خیره شده بود به سالاد. سالاد سرد و ساکت و نیم خورده وسط میز جا خوش کرده بود. مثل یک حرف نگفته که همه مى دانندش، اما کسى جرات بازگو کردنش را ندارد.

۵. "آیا دوباره گیسویم را در باد شانه خواهم زد؟"

۶. مى گوید تو همیشه از همان هیجده سالگى افسرده بودى. این حرف را به دخترى مى زند که خنده از لبش نمى افتاد. هیجده سالگیم را ندیده. اما آنقدر مطمئن حرف مى زند که انگار دیده. توى آینه به ته چشمهاى قهوه اى دخترک نگاه مى کنم و زمزمه مى کنم دروغ مى گوید. دخترک چشمهایش اشکیست.

 ٧. امشب خواب اصلا نمى آید. قطار خواب رفته. مرد و پسر من و پسر گ.م در اتاق کنارى را برده و مرا جا گذاشته.

٨. بغض دارم خیلی.

 ٩. گ.م و مهتا که آمدند گرم شدم. چقدر خودم را نگه داشته بودم که اینجور تکه اى از زندگیم نشوند. نشد. رسیده ام به نقطه اى که حریصانه چنگ مى زنم به تکه هاى کوچکِ شادى. گیرم که بعدش بشینم و یک "میهمانى خداحافظى" دیگر بنویسم.

 ١٠. عنوان از آهنگ فریدون است. از سر شب تا همین حالا همین بندش مثل ترجیع بند توى سرم تکرار مى شود.