«در کوچه باد مى آید و این ابتداى ویرانیست...»
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٧  کلمات کلیدی: روزهای من

مثلا نشسته باشى پشت میز کوچک، در دوران نقاهت پروژه چرندى که دو روز پیش بالاخره تحویل داده اى. مثلا پالتوى آبى نو پوشیده باشى با شال سفید. مثلا روز سرد خوبى باشد و به دلت هم گفته باشى بیخود گرفته است. مثلا سفارش یک یادداشت گرفته باشى در مورد سرما. مثلا قرار باشد با تو مصاحبه رادیویى کنند در مورد کتابت. مثلا صبح یکى بهت گفته باشد تو چطور کار مهندسى مى کنى وقتى که به جایش مى توانى بنویسى؟ مثلا چهارشنبه باشد اما نه از آن چهارشنبه هایى که قرار است یک عالمه خنده همراهش باشد. مثلا شیدا باشى، دستت را با بلوز سفید یقه اسکى زده باشى زیر چانه ات و هى فکر کنى که پس کى تمام مى شود این اندوه بى سبب. مثلا ٢٧ آذر باشد و ٣٧ سال و نیمه شده باشى... مثلا ....