بولدوزر کوچک من
ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢۸  کلمات کلیدی: روزهای من ، من و پسرم

خمار کم خوابى، روى تخت پسرک خودم را گوله کرده بودم در اعماق لحاف و دشک. لاى در را آرام باز کرد و تا دید بیدارم پرید توى اتاق. خودش را لوس کرد:" تو منو بیرون کردى، من سردم شد." بعد خودش را جا کرد بین من و لبه تخت و کله کوچکش ماند بیرون. واقعا هم یخ کرده بود. نوازش کردنش همان و چموش شدنش همان. نشسته بود روى زانویم که مى خواهد سرسره بازى کند. گفتم:" تو دیگه هشت سالته مامان. این بازى مال دو سالگیت بود." کوتاه نیامد. له شدم زیر سنگینى تن هنوز کوچکش و فکر کردم چطوریست این عشق مادر و فرزندى که نه کم مى شود، نه زخم مى خورد، نه توقعى توى کارش هست و نه زمان در آن اثرى مى گذارد. تا له و لورده و عاشق روى تخت رهایم کند و برود سراغ سرگرمى تازه اش، یک بند فکر کردم به عشق.

 دیشب رفتیم فیلم "عملیات مهد کودک"، خدا به دور. عاجزانه ازتون خواهش مى کنم گول ظاهر گوگولى و بازیگران خوب این فیلم را نخورید. فیلم به معنى واقعى کلمه لوس، به درد نخور و ابلهانه بود. سطحى و غیر واقعى و غم انگیز. پنج تا بچه مهدکودکى براى اینکه پدر و مادرهایشان را وادار کنند که با آنها وقت گذرانى کنند در خانه دست به خرابکارى مى زنند. یکى شوفاژ را خراب مى کند که در خانه سیل راه مى افتد، یکى خانه را مى ترکاند، یکى غذا را مى سوزاند و چکهاى مادرش را قایم مى کند. همه این گندها را که زدند پدر مادرها بو مى برند و از مهدکودک و از هم جدایشان مى کنند. بعد به کمک امدادهاى غیبى و خداى متعال!!! به هیات اکبر عبدى ( البته در فیلم فرشته پیرى است به نام فافا) همه چیز خیلى معجزه آسا درست مى شود. کارمند بداخلاق بى پول ترفیع و یک عالم پول مى گیرد. زن و شوهرى که در آستانه طلاق هستند روابطشان گل و بلبل مى شود. عروس و مادر شوهر یکهو عاشق هم مى شوند و خلاصه با یک سلسله معجزات همه مسائل حل مى شود و بچه هاى خرابکار به مهد برمى گردند.

 فیلم یک پیام اخلاقى بیشتر نداشت:" بشین سرجات و هیچ کارى نکن تا نیروهاى غیبى همه چیز رو به بهترین وجه درست کنن." مروج تفکرِ انفعال. نشستن. چشم به آسمان دوختن. به جاى هم کشیدن و آب از رودخانه آوردن، دعاى باران کردن. الهاممان نصف فیلم را گریه کرد. زندگى در شرایط استاندارد بلاد کفر بچه را رقیق القلب کرده ظاهرا. البته وقتى که بچه هاى گوگولى رو به دوربین مى گفتند که چقدر دلشان مى خواهد بابا مامانها با آنها بازى کنند آدم یک جوریش مى شد. شاید هم من سنگ شده ام، چه مى دانم. پسر الهام سرِ خسته خوابالودش را گذاشته بود روى دست مادرش. پسر من هى پرسید پس کى و کجا شام مى خوریم. من حرص مى خوردم از فیلم و سناریو و بازیگران به این خوبى که من را جاى احمق فرض کرده بودند. نکنید با خودتان این کار را، نکنید. خلاصه که بعد از ظهر مفرحى بود. شام بعدش و حضور خوب دوستان البته. فیلم را تماشا نکنید، لطفا!