تفنگ من کو لیلى جان، تفنگ من کو؟
ساعت ٥:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۳  کلمات کلیدی: میهمانی خداحافظی ، نوشتن و دیگر هیچ

بیدارى نیمه شبها مرز شب و صبحم را به هم آمیخته. به صداى ماشینهاى سنگین در حین خاکبردارى گوش مى کنم. حالا صدا، غرش محو موتور ماشینهاست. دو روز دیگر دلنگ دلنگ آهن خواهد بود و دو سال دیگر هزار جور صدا تا این زمین مسطح بزرگ بشود باز خانه و آن وقت لابد یک همسایه ى دیگر هوس نوسازى به سرش مى زند.

 کم کم دارم از این شهر بیزار مى شوم. شهر آلوده ى شلوغ. جمع کنیم برویم یک جاى دیگر. گ.م نوشته دوستها اگر باشند و اینترنت پر سرعت حاضر است برود از تهران. من، پدر و مادرم را هم لازم دارم. خب مى شود لوپ بسته. آنها مانده اند در این شهر لعنتى به خاطر من. من مانده ام به خاطر آنها. جمع کنیم برویم. گور پدر هر کسى مى گوید آسمان همه جا همین رنگ است. دروغ مى گوید. دیده ام که مى گویم.

 دستهایم را باید با کاغذها آشتى بدهم. آخر مصاحبه ام گفتم دارم کتاب مى نویسم دوباره. کو؟ یک سرى فصلهاى بریده بریده از زنى با موهاى بلند قهوه اى که از تراس خانه اش زل زده به کوه روبرو. همینقدر ازش مى دانم که دو تا بچه دارد. لاغر و کشیده و خسته و دلمرده است. جراتش را هم ندارد که بگذارد و برود. اسمش هم لیلاست. این را هم مى دانم. لیلا را نمى توانم با اول شخص بنویسم. بعد فاصله مى گیرم از خودش و افکارش. لیلا تا حالا هى توى خانه دور خودش چرخیده و زل زده به در و دیوار و بچه هاش. یک روز هم پیاده رفته تا نزدیکیهاى کوه. اما قصه همراهیم نمى کند. تقصیر لیلاست که به اندازه کافى شجاع نیست. شاید باید بیاورمش تو قالب اول شخص. تکانش بدهم. از جایى پرتش کنم. بزنم دست و پایش را بشکنم. فلوکستین را از جلوى دست و بالش جمع کنم. ببرمش تا لب دریا. دلهره بیندازم به جانش. موهایش را ببافم. تى بدهم دستش تا تمام آن خانه بزرگ را تى بکشد. کارى کنم اینقدر وسط غذا پختن دنبال جعبه دستمال کاغذى نگردد. کاش مى دانستم چه مرگت است لیلا و مرا کجا مى خواهى ببرى.

  جمعه، ساعت ٩ تا ١٠ شب، رادیو جوان، در برنامه "حالا حکایت ماست." با احسان رضایى از "میهمانى خداحافظى" و زنانه نویسى حرف خواهیم زد.