«همه هستى من مى لرزد، چون تو را مى نگرم.»
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٦  کلمات کلیدی: خاطرات سفر

مى نویسم و پاک مى کنم و از نوشته هاى نیمه تمامم فرار مى کنم. پناه مى برم به صداى زنى که دلگیرىِ دمِ غروب را با یک آواز قدیمى بلند بلند مى خواند. پناه مى برم به چاى داغ. به صداى تِپ تِپ انگشتها روى تمبک. به صداى کودکم، از دور. پناه مى برم به دشت و وسعتش. پناه مى برم به عشق که کنارم نشسته و پاهایش را دراز کرده و سرش را آرام با آواز زن تکان مى دهد.

 دستم را مى کشم به دیوارها، به پنجره هاى چوبى. زنى دستش را روى موهایم مى کشد:"واى چه زیبا..." زیر لب مى گویم:" ممنون..." و در چوبى اتاق را باز مى کنم و مى خزم توى اتاق.

"من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد

 اى یار اى یگانه ترین یار

آن شراب مگر چند ساله بود؟"

یک بار هم مى نشینم و در ناتمامىِ روزهایم و زنى که دیگر از خودش هم خسته است، از این حس عجیب ناشناس مى نویسم. حسى شبیه راه رفتن در خواب، مثل صداى خش خش خش. حسى مثل دویدن در مه. در این خانه کسى کابوس نمى بیند. من اگر بیخوابم براى این است که یک قبیله دلنگرانى را از آن شهر دودى دور همراه خودم راه انداخته ام. اینجا مردها ساز مى زنند و زنها آواز مى خوانند و زندگى مثل یک شعر کوتاهِ قدیمى ساده، دلنشین و قابل درک است. اینجا هیچ زنى حباب آرزوهاى ناتمامش را نمى ترکاند. زنها بافتنى مى بافند و "شب دیگر ادامه آن شب بیهوده نیست."