یادم باشد با آن نخ یاسى نازک همه خیالهاى پاره ام را بدوزم.
ساعت ٦:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱۱  کلمات کلیدی: روزهای من ، از دلتنگی و شیاطین دیگر

به جاى همه چیزهاى لابد مهمى که باید فکر کنم بهشان، دارم فکر مى کنم به کمدم. فکر مى کنم بریزمش بیرون. لباسها را دوباره نگاه کنم. ببخشم برود. سبک کنم خودم را. تهران اگر بودم امروز مى رفتم سراغ کمد. نمى شود خرت و پرتهاى ته کمد را از خانه اى به خانه اى دیگر کشید. بیهوده است. زیادى بیهوده است این کار. برگردم تهران. بروم سر وقت کمدها. زیاد وقت ندارم.

***

لیلا آرام است. یک جور بازنده طورى آرام است. دلش به ماندن نیست. رفتن چنگى به دلش نمى زند. ولش کنى مى ماند و فرو مى رود توى خودش. لیلا باور نمى کند. دیگر معجزه را باور نمى کند. طفلک لیلا!

***

طرح کلى داستان درآمده و ناقص است هنوز. چند فصل نوشته ام و توى بعضیهاشان لیلا دویده. تند دویده. هنوز زمین نخورده اما. باید بخورد زمین. ته یکى از فصلها قیچى دادم دستش و موها را چید. اما از فصلهاى آخر است. آن یکى کتابم را هم همینطور مثل پازل نوشتم. تکه تکه. بعد جمع کردم چیدمشان کنار هم. این یکى روایت سختتریست. مى توانم آیا؟

***

مثلا نخ و سوزن و قرقره هایم را چه کنم؟ احمقانه است؟ نه؟ همه دنیایت در طوفانى عظیم بپیچد به خودش. تو نشسته باشى و فکر کنى به آن چیزهاى کوچک بى معنى که ببندندت به زمین. نخها باریکند اما. این طوفان اگر چیزى از من باقى گذاشت شاید به خاطر همین نخها باشد. ٢۴ رنگ و بعضیهایشان نوى نو است. باز نشده. قیچى و سوزن هم دارم. اوج خیاطیم دوختن دگمه هاى افتاده ى مانتوهاى خودم بوده. پیراهنهاى سینا قبل از اینکه دگمه هایشان لق شود کهنه مى شوند. حالا که فکرش را مى کنم مى بینم در این ده سال و اندى یک بار هم دگمه یکى از پیراهنهاى امیر نیفتاده که من بدوزمش. نخها را من لازم دارم پس.

***

" نگاه کن، تو هیچ گاه پیش نرفتى. تو فرو رفتى..."