«باید دل سپرد، در سکوت، انگار...»
ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٢  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

ته گلویم مى سوزد. افکارم، پرنده هاى کوچک و بازیگوشِ سر صبحند. جیک جیک جیک. من دراز کشیده ام و فکر مى کنم. پرنده هایم دور سرم مى چرخند و گاهى خسته که مى شوند روى شانه ام مى نشینند. قفسِ خیالم شکسته و اینها پریده اند بیرون. نمى توانم دربندشان کنم. سه روز است توى آینه ها نگاه نکرده ام. سه روز است که ... سه روز زیاد نیست ولى پرنده هاى من، این راه برفى تا تهران را گم کرده اند. اتاق کوچک را با جیک جیکشان شلوغ مى کنند و از من دور نمى شوند. پیچیده ام توى خودم، همه من. از این خمودگى و کسالت بیزارم. دلم مى خواهد بروم. فقط بروم. اما پرنده هاى زرد و کوچک و بازیگوشم، هر جاى دنیا هم بروم، همراهم خواهند آمد. اگر هم به خیالشان آب و دانه ندهم تمام روز بى وقفه جیک جیک خواهند کرد و چه بیهوده. این زن، راه افتاده و مقصدش ناکجاست. پشیمان اگر شد، برایش یک فنجان قهوه بریزید و بگویید:"درست مى شود، درست مى شود. درست هم نشد به جهنم، تمام مى شود. تمام مى شود." ممنون...