«کدامین باد بى پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟»
ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱۳  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من ، «و زخمهای من همه از عشق است»

هنوز غروب نشده و همه چیز دلگیر است. دلم مى خواست کمدها را بریزم بیرون. مرد توى اتاق خوابیده. پاى چپم دردناک است. تمام شب دردى از گوشه راست ناخنم خودش را کشید تا بالا. تمام شب حواسم پرت شد از خودم. با این همه خوب خوابیدم. کودکانه خوب. بیدار که شدم برف را دیدم. مادرم گفت دیشب باریده انگار. اما نه، دیشب نباریده بود، برف کهنه بود.

دیشب لنگه گوشواره ام گم شد. برگشتم پایین دنبالش. عشق ایستاده بود دم در. گفتم گوشواره ام را ندیدى؟ بغلم کرد. گوشواره همانجا جلوى در کنار پادرى بود. گربه ى همسایه زیر پایم مى لولید. گفتم: " گوشواره ى خودم است." میو کرد به عشق. گفتم:"حسود" زیر لب که همسایه نشنود. گوشواره را برداشتم و برگشتم بالا.مادر پرسید: "امشب مى مانى؟" ماندم. پایم درد مى کرد و پلکهایم سنگین بود.

غروب جمعه با آسانسور آمد همراهمان. کلید طبقه چهارم را زد و قبل از من داخل خانه خزید. طوطى داشت شعر تازه یاد مى گرفت:"از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟" گفتم:"از من مى پرسى جانور؟ من از خانه پدرم آمدم. قبلترش ایزدشهر بودم. هفته پیش رفته بودم ناکجا آباد. کمى مانده به آخر دنیا." غروب جمعه داد زد:" هیس" چرتش گرفته بود. پسرک مشق مى نوشت. براى هر یک خط نوشتن ده دقیقه فکر مى کرد. طوطى باز پرسید:"از کجا آمده ام؟" گفتم:"خفه!" و بعد غروب جمعه زل زد به چشمهایم. ازش پرسیدم:"قهوه مى خورى؟" گفت:"بله، ممنون." از پنجره نگاه کردم. عشق پیدایش نبود. گوشواره هاى یاسى را آویزان کردم کنار بقیه گوشواره ها. غروب جمعه داد زد:" با شیر و شکر لطفا." گفتم:" چشم" و رفتم توى آشپزخانه.