مثل پیاز برای کباب تابه ای
ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٥  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

 

گوشت چرخ کرده یخش باز نشده بود. گذاشتمش روی شوفاژ. وقتی برداشتم گرم و لیز شده بود. دو تا پیاز کوچک را رنده کردم. اشکها آمده بودند نوک مژه هام. فکر کردم چه بهتر. شروع کردم گریه کردن. پسرک می پلکید و در مورد پروین اعتصامی چیزهایی می پرسید. اینکه شاعر بوده یعنی چه. اینکه پدرش چه کاره بوده. اینکه شاعر دقیقا چه کار می کند. آرد سوخاری و زردچوبه و ادویه کباب را ریختم روی ترکیب گوشت چرخ کرده و پیاز. یک تخم مرغ شکستم روی همه اینها و اشکهایم را با آستین بلند پیراهن سرخابی پاک کردم. پسرک گفت: « آها پیاز!» بدون اینکه بپرسد چرا گریه می کنی.

کشوها را باز می کردم دنبال دستکش یک بار مصرف. کشوی آخر پیدایش کردم. دستکش به دست گوش می کردم به آهنگ و سرسری جواب می دادم به سوالهای پسرک. به روزی فکر می کردم که از سرم گذشته. به خواب آشفته ای که دیده بودم. به دویدن. رسیدن و نرسیدن. به این یک سال.

گوشت را ورز دادم با پیاز و تخم مرغ و ادویه. ته تابه را چرب کردم و پهن کردم توی تابه سرد و دوباره سرآستینم را کشیدم به چشمهام. سینا گفت: « چه خوشگله این بلوز بلندی که تنت کردی که دامنم داره.» گفتم: « پیرهن. بهش می گن پیرهن.» زیر کباب را روشن کردم. اشک سر ایستادن نداشت. دلم می خواست کسی دستم را بکشد. داشتم توی چاه خودم غرق می شدم. هی روبروی آینه ایستاده بودم که محکم باش دختر و فایده ای نداشت.

طوطی یک بند داد می زد: « شیدا شیدا شیدا» صدایش مضطربم می کرد. انگار کسی در حال غرق شدن صدایت کند. با همان لحن هم می گفت «سینا. ها.» یا «یو هاهاها» «پرنده،فقط یک پرنده بود.» ولی صدایش وسط خواب و بیداری حالم را خراب کرده بود. مثل وقت کنکورم که بابا صدایم می کرد و من خوابم می آمد. خیلی خوابم می آمد.

توی پرسشنامه نوشته بود: « آیا به مرگ فکر می کنید؟» جواب داده بودم : « بله زیاد.» سوال بعدی پرسیده بود که اقدامی برای خودکشی کرده ام یا نه: « نه هیچ وقت.» سوالها را با خودکار قرمز جواب داده بودم. تند و سرسری. حالا داشتم برنج می شستم و به بقیه سوالها فکر می کردم. وسط فکر کردن به سوالها و پروین اعتصامی و خرد کردن سبزیجات و شستن برنج یک فکر موذی نشسته بود گوشه سرم. چشمک زنان. که «چرا نرسیدم.»

خدایا... من که این همه در راه بودم. چرا نرسیدم؟