« دامن کشان همى شد...»
ساعت ٥:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٧  کلمات کلیدی: روزهای من

پیکره هاى باریک و بلند قهوه اى توى فنجان را نشانم داد. زل زدم به زن. سرش پایین بود و دامنش بلند. دامنش مى رفت و با نقشهاى ته فنجان یکى مى شد. ته فنجان یک دست سیاه. راه و کوه و سفر. زن داشت مى رفت. پرسیدم کجا مى رود؟ جواب نداد. زن توى فنجان زل زده بود به نقشهاى توى دامنش. توى دامنش هزار مار ریز بود، هزار ماهى کوچک، هزار پرنده که بالهایشان را باز کرده بودند. فکر کردم زن آرام قدم برمى دارد. خش خش دامنش را حتى شنیدم. فکر کردم باید یک دامن تازه بخرم. رویش هزار گل ریز باشد براى روزهایى که قرار است آرام قدم بردارم و به عقب نگاه نکنم.