«هزار ساله که رفتی من هنوز پشت شیشه ام.»
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٧  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

خواب مادربزرگم را دیدم. داشتم روی موبایل به داییم عکس نشان می دادم. مادربزرگم سرک کشید از آشپزخانه به موبایلم. عینک نداشت. می دانستم که عکسها را نمی بیند. اما لبخند مهربانی به لبش بود و گفت که عکسها عالین. قشنگن. نمی دید اما داشت تاییدم می کرد. فکر کردم آن تایید کور و مهربان را چقدر لازم دارم الان. کسی که نپرسد. نخواهد که واضحتر ببیند. مطمئن باشد به من. بگوید همه چیز درست می شود. بگوید نترس. همه اینها را جوری مهربانانه بگوید که من باور کنم.