«معشوق جان به بهار آغشته منی»
ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۸  کلمات کلیدی: من و پسرم

از پسرک اگر بپرسید «از مدرسه چه خبر؟» جواب می دهد: « خوب خبر!» همین و بس. گاهی گداری چه بشود که وسط حرف زدن یک کلمه از مدرسه بپراند که اسم دوستش ارشیاست و با ماکارونی کاردستی درست کرده اند و از این حرفها، در حد یکی دو جمله کوتاه. اما دیروز عصر که خواب و بیدار بودم، یک بند و پشت سر هم برای پدرش از مدرسه اش حرف زده. صدایش را می شنیدم و نمی فهمیدم چه می گوید. آنقدر خواب زده بودم که نمی توانستم بلند شوم. امیر، بیدار که شدم، پز داد که سینا برایش کلی از مدرسه تعریف کرده. ماجراهای مدرسه را تقسیم کرده به ماجراهای با حال و ماجراهای معمولی و بدون اینکه امیر چیزی ازش بپرسد یک بند حرف زده. حسودانه گوش می کنم و از سینا می پرسم: « پس چرا برای من تعریف نمی کنی؟» سینا خیلی ساده جواب می دهد: « برای اینکه تو خواب بودی!» بله! اینجانب مادری که یک عصر هلاک گرمای شهر و روزه، دو ساعت خوابیده درست به اندازه آن خرگوشی که در مسابقه با لاک‌پشت شکست خورده، احساس ناکامی می کنم!