«چرا نگاه نکردم؟»
ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱۸  کلمات کلیدی: من و پسرم

با چشمهاى خودم زل زده به من ناکس. لج کرده با من. آینه است انگار. آینه اى به سى سال پیشترم. مى گویم:"آخه تو چرا اینقدر شبیه منى بچه؟" و بغلش مى کنم و سر و پشت گردنش را مى بوسم. سرش را مى گذارد روى پایم. نگاهم مى کند و مى پرسد:"چرا همه میگن که من شکل توام؟" دستم را مى کشم روى گونه ها:"براى اینکه شکل منى. بچه ى منى." بلندش مى کنم. سرم را برمى گردانم اما دیر است. اشکها را دیده که دارند مى غلتند پایین. با عجله. "چرا گریه مى کنى مامان؟" مى گویم:"حالم خوب نیست عزیزم. بریم بریم." دستم را مى کشم به چشمها. چشمهاى هشت سالگیم زل زده اند به من. چشمهاى بى گناهِ معصومِ قهوه ایم از صورت بچه ام زل زده اند به من. سرم را مى آورم پایین که دنبال کلید خانه بگردم. دیگر طاقت نگاههاى خودم را ندارم. پدرت بسوزد اى عشق، اى مادرى. اى خداى ژنها که چشمهاى مرا صاف و مستقیم گذاشته اى توى صورت این بچه، چرا به من رحم نکردى؟