«نکند اندوهى سر رسد از پس کوهى...»
ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٩  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

اندوه مثل خون توى رگهایم است. زهرِ اندوه. کز کرده ام توى خودم. سرد است. دیوارهاى آبى تیره و فضاى اتاق قدیمیم براى اندوهم کوچک است. از آن وقتهاییست که باید بیرون باشم. روبروى دریا شاید. جایى که بشود دوید. در کویر شاید. جایى که بشود نشست و خیره شد. پشت فرمان ماشین در نیمه شب تهران. جایى که بشود دیوانه شد با پدال گاز و صداها. به جاى همه اینها در یک اتاق آبى و کوچکم. آنقدر کوچک که اندوهم در آن، جا نمى شود. شره مى کند از درز دیوار و پنجره. سرک مى کشد به بالکن و سردش که شد به کنار من باز مى گردد.

اندوهم مثل یک غول خانگى و مهربان، مثل یک بچه عقب افتاده و کم عقل لبخند گیج و گولى به لب دارد. نمى توانم برانمش. نمى توانم جا بگذارمش. نمى توانم ازش عبور کنم.

اگر اندوهم یک مرد غریبه بود که وقت عبورم از خیابان متلکى گفته بود، مى توانستم چنگش بزنم. به صورتش تف کنم و به جاى ناخنهایم توى صورتش پیروزمندانه نگاه کنم.

اگر اندوهم یک عاشق قدیمى بود که دلم را شکسته بود، مى توانستم برانمش. سردترین کلمه هایم را خرجش کنم و پشت سرش حتى به راه هم نگاه نکنم.

اگر اندوهم مادرم بود که سرش را عاقلانه، زیادى عاقلانه تکان مى داد، زل مى زدم توى چشمهایش که بزرگ شده ام. که دیگر نمى تواند تصاحبم کند. حفظم کند و براى خودش نگهم دارد و داد مى زدم.

اگر اندوهم سگ غریبه اى بود که دندان تیز کرده بود لگدش مى زدم.

اما اندوهم فقط یک بچه است. کم عقل و مهربان. مى پلکد دورم. در آغوشم مى کشد و با اشکهایم روى دیوار آبى اتاقم نقاشى مى کشد. نمى توانم برانمش. نمى توانم بکشمش. نمى توانم سرش داد بزنم. نمى توانم لگدش بزنم. براى همین، در این اتاق آبى و کوچک، من و اندوهم، پیچیده ایم به هم. او برایم شعرهاى بى معنى مى خواند و من توى این فکرم که براى پاهاى یخ زده اش یک جوراب پشمى و قرمز ببافم.