«نگو لحظه چی رو عوض می کنه؟»
ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢٤  کلمات کلیدی: شادی

کمد برادرم را باز می کنم دنبال لباسی که به جای بلوز بنفش تنم کنم. یک پیراهن پشمی مردانه صورتی و مشکی پیدا می کنم. تنم می کنم. توی اتاق بالا نشسته ام. زل زده ام به کوه. آسمان دوباره آبی شده. پسرک را سیخ می زنم که برویم پارک. « نه! » خودم هم خوابم می آید. آنقدر خوابم می آید که نشسته ام روی مبل. نگاه می کنم به کوه و آبی آسمان و فکر می کنم. آرامم. یک جور خوبی آرامم. آنقدر ناآرام بوده ام که این آرامش نامنتظر را مثل یک هدیه غافلگیرکننده می فشرم به سینه ام. فکر می کنم من کجای دنیا ایستاده ام که کوه را می بینم و آسمان بالای سرم آبیست و ابرها در زمینه آبی آرام حرکت می کنند. پسرک در پذیرایی با خانه بالشی که برایش درست کرده ام بازی می کند. قبلتر گفته بود: « برام خونه درست کن! مگه تو معمار نیستی؟» منطقی بود حرفش. بنابراین بالشها را برداشتم و برایش یک خانه بالشی درست کردم که فقط یک روزنه کوچک داشت و حالا چپیده آن تو. صدایش می کنم برای درس و مسخره بازی در می آورد. آنقدر آرامم که نمی توانم صدایم را بالا ببرم. نشسته ام و می نویسم. وسط نوشتنم سرم را بلند می کنم و ابرها را تماشا می کنم. همین که زنده ام. همین که روزهایی مثل امروز هنوز هست یعنی این زندگی ارزش زندگی کردن دارد. بنویسم که یادم نرود.