اسم سرخپوستی، ایستاده با کفش پاشنه بلند در باد، برف یا حالا هر چی
ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۳٠  کلمات کلیدی: شادی

«داری ناامیدیت را تکثیر می‌کنی. می‌نویسی و بعد نوشته‌هایت را باور می‌کنی. ننویس. نگو. نخوان. باور نکن اصلا.» قوز کرده بودم و داشتم نگاهش می‌کردم. یکشنبه‌ای که رفته بود توی جلد جمعه کنارم نشسته بود و آدامس بادکنکی می‌جوید. ما باید می‌رفتیم این کوچه‌ها را می‌دویدیم اصلا. برای چه نشسته بودیم و دم غروب از این حرفهای مسخره می‌زدیم؟ چه دلم سبکی می‌خواست.

فکر کردم این همه سال، این همه وقت از سرم گذشته و هی بارم سنگینتر شده و حالا دیگر حتی نمی توانم قدم از قدم بردارم. نه به جلو و نه به عقب. ایستاده ام. فرو می‌روم. گفت: « ننویس.» گفتم: « نمی نویسم. از این به بعد فقط از شادی می‌نویسم. تا باور کنم که شادی هست.» در این زندگی چیزی باید باشد که بکشاندت به باور داشتن. از امروز تا هر روزی که بتوانم، فقط از شادی می‌نویسم. از قدرت. از عشق.

 از اینکه زن توی آینه گوشواره روزهای استیصالش را به گوشش کرده نمی نویسم. به جایش می‌نویسم که دیروز دخترکی به دنیا آمد و من با همه سردرگمیهایم دوستش داشتم. می‌نویسم که بچه‌ام می‌رود کلاس پینگ‌پونگ و حرفهای گنده‌تر از دهنش می‌زند. می‌نویسم که من بلدم لوبیا پلوی خیلی خیلی خوشمزه درست کنم. می‌نویسم که شنیدن اسمم زیباترین موسیقی دنیاست به گوشم. می‌نویسم که در این دنیای لعنتی نکبتی تیره و تار، امید هست و لابد جایی عشق هم هست و تا شقایق هست به هر بدبختی هم که شده زندگی باید کرد. نه چون شاعر گفته. چون موهبت زندگی یک بار است و برای یک بار زندگی چند بار مردن نامردیست، خداییش نامردیست.

 فکر می‌کنم اگر نظمی هست و نظامی، لابد به دلیلی من اینجا هستم که الان. به دلیلی در این نقطه ایستاده‌ام و مثل شکارچی بو می‌کشم تا از لابلای این لحظه‌های گندیده شادیهای کوچک را شکار کنم. صبح است. من زنده‌ام. نسبتا سالمم. در دلم یک امید کوچک تابیده که زندگی شاید هم آن زنی که با زنبیلی از خیابانی دراز می‌گذرد نیست و زنی است که صاف ایستاده و زل زده به دور و برش. این زن هنوز ایستادن را بلد نیست. هنوز پایش می‌لرزد. هنوز محکم قدم برنمی‌دارد.« مثل راه رفتن با کفش پاشنه بلند می‌ماند. به دلیلی پوشیده‌ای و باید باهاش راه بروی. راحت نیست. آسان نیست. اما ضروریست.» دارم تلو تلو می‌خورم. اما ایستاده‌ام.