زنده باد فرارى، بوگاتى، بنز و بقیه بستگان
ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۳  کلمات کلیدی: روزهای من ، من و پسرم ، کتاب می‌خوانم، یعنی

یک. انگشتانم را با کتابهاى کاغذى آشتى مى دهم. سخت است. سخت شده. یک سالى بود که کتاب دستم نگرفته بودم و حالا دستم با کتاب غریبى مى کند. چشمهایم دنبال آن تنوع خوشایند مجازستان مى گردد. توانِ پریدن از این شاخه به آن شاخه. اما باید کتاب بخوانم. نتوانستم از داستان بلند شروع کنم اما از سه چهار روز پیش به این طرف ده تایى داستان کوتاه خوانده ام. از کارور، جومپا لاهیرى و از داستانهاى نه چندان خوبِ همشهرى داستان. بعدتر مى روم سراغ مهندسى معکوس شخصیتها. چه جادوگرانه لاهیرى با چند جمله ى کوتاه شخصیتهایش را توصیف مى کند و با همان جمله ها هم آن شخص کامل در ذهن مخاطبش شکل مى گیرد. باید بیشتر بخوانم. بیشتر بنویسم.

دو. بالاخره کارت ماشین پیدا کردم. بازى محبوب بچگیهاى من و برادرم بازى با کارتهاى ماشین بود. بسته کارت ماشین را باز کردیم و با پسرک نشستیم به بازى و چه هنوز یادم بود که چطور باید بازى کرد. پسرک ذوق زده از این شد که بعد بوقى و اندى یک بازى توجه مرا جلب کرده. حتى اداهاى سینا به قدرى شبیه برادرم است که گاهى فکر مى کنم بچه شده ام من هم. اگر سینا هشت سالش است پس من ده ساله ام و کاش مى شد بیشتر بچه باشم و بیشتر باهاش بازى کنم. 

 سه. رفتیم کبابى و حسابى خندیدیم. سر حوصله غذا خورد. با پیاز و گوجه. از رفتن به دندان پزشکى براى خودمان یک شب خوشایند درست کردیم. گفتم هر بار بیارمت دندان پزشکى بعدش با هم کباب مى خوریم. 

 چهار. دکتر پوست کرمهایى داده که مدام در حال پوست انداختنم. زل زده ام ببینم از زیر این پوسته هاى سفید تکه تکه چه چیزى مى زند بیرون. لابد توصیف حالم مى شود پوست انداختن دوگانه. هم ظاهرى هم باطنى.

پنج. کتابها را لازم دارم. یک دوست خوشایند مى خواهم که آرام برایم قصه بگوید و هر وقت خوابم گرفت ساکت شود. مجازستان پر حرف است. سکوت ندارد. سکوت نداشتنش خوب است ها! اما من حالا سکوت را بیشتر لازم دارم تا همهمه.

شش. دکتر یک قرص سفید تجویز کرده که ضد اضطراب و افسردگى است. به قرصهاى خارجى گرانقیمت چپ چپ نگاه مى کنم و هر روز با دودلى نصف یکیشان را مى خورم. حالم؟ همان است که بود. سرم انگار کمى سنگینتر است فقط همین. 

 هفت. گاهى فکر مى کنم آن دخترِ خوش بین سر به هوا را با آن همه ایده آلهاى ذهنى و تفکرات و عقاید جدیش کجاى این راه گم کردم و چه شد که یک روز دیگر آن شیدا نبودم. 

 هشت. همین جا تمامش مى کنم. قرار بود فقط از شادى بنویسم. بیشتر از این نشد.