مى گفت در صندوق چوبیش مار هم دارد.
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٤  کلمات کلیدی: روزهای من

بازوهاى مرد برآمده بود با خالکوبى. شکلهاى مبهمى مثل قلب و زنجیر روى بازویش دیده مى شد. موهاى سیاه فرفرى و یک سبیل سیاه روى صورت آفتاب سوخته اش داشت. مى گفت پنجاه و چهار ساله است اما پیرتر به نظر مى رسید. با بچه ایستادیم به تماشا. من تا به حال معرکه گیرى و پهلوان بازى و زنجیر پاره کردن تماشا نکرده بودم. مرد کُرى خواند و هزار بار "یا على" گفت و با دستى که دورش دستمال بسته بود سنگها را شکست. بچه عاقلانه رو کرد به من و گفت:"حتما گچن که اینقدر راحت مى شکنن." بعد مرد با پیشانى سنگ دیگرى را شکست و سرآخر شاگرد جوانش سه ردیف زنجیر بست روى بازوها. مرد زور زد و زنجیرها کوتاه نیامدند. یک بار، دو بار، سه بار. چینهاى پیشانى شده بودند مارهاى ریز سرخ و مرد هى مى گفت:"یا على" و جمعیت یک چشم بزرگ شده بود و زل زده بود بهش. زنجیرها که پاره شد نفس حبس شده ام را بیرون دادم. رد زنجیر روى خالکوبى بازوى مرد مانده بود. حالا داشت پول جمع مى کرد. اسکناسى دادم به بچه که گذاشت جلوى پهلوان پیر که هنوز نفس نفس مى زد. از کنار سنگها که رد شدیم بچه با حیرت خم شد و بهشان دست زد:" سنگه، واقعا سنگه مامان!" برگشت و نگاه کرد به پهلوان که مشت بازش را برده بود جلو و پولهاى جمع شده را مى چپاند توى جیب شلوار چرکش. آسمان یک سره آبى بود و هنوز مرد "یا على" مى گفت و جمعه آنقدرها هم به نظر وحشتناک نمى رسید.