طلایی روی سفید برای یک شنبه ی آبی
ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٥  کلمات کلیدی: شادی ، روزهای من

 امروز یک نامه کاغذی نوشتم. بعد از خدا می داند چند صد سال. نامه های سالهای اخیرم یادداشتهایم بوده به مربی پسرم که با عبارت بیش از حد کلیشه ای سرکار خانم فلانی با سپاس از زحمات بی دریغ شما در تعلیم و تربیت این بزغاله ها شروع می شده و می رسیده به اینکه مثلا لطفا به موضوع دعوای بین سینا و طاها رسیدگی کنید یا مدادهای گمشده سر از کجا در می آورند و یا اینکه ببخشید که پسره مشقش را ننوشته. اینها از آن دسته چالشهای والد بودن است که در هیچ کتابی در موردش نمی خوانید. این که یک عالمه نامه چرند باید بنویسید و در مسائلی که کوچکترین اهمیتی برایتان ندارد مشارکت کنید چون از شما انتظار می رود که مشارکت کنید. بگذریم.

 

به جز اینها نامه های کاری نوشته ام. «با سلام و احترام » شروع کرده ام و کلماتم را گذاشته ام کنار عبارتهای قلمبه سلمبه ای که کلمه های ثقیل و بی ریختی مثل «ایفاد» و «استحضار» و «تدقیق» را درونشان دارند. در نامه های اداری نهایت ظرافتی که به خرج می دهم این است که «می باشد» را تبدیل کنم به «هست» و پافشاری کنم که خیر همین خیلی هم درست است.

 

یک وقتی نامه نوشتن ساده بود. آرزوهایم آنقدر روان بودند که به سادگی می شد نوشتشان. آرزوهای خوبی که زیادی کلیشه ای بودند. در آرزوهای آن روزهایم خامی جوانی بود. جدیت بی پروایی که از خامی سرچشمه می گرفت. از ندانستن. نفهمیدن. نشناختن.

 

حالا در میانه سی و هفت سالگیم، جایی ایستاده ام که زیادی غریبه و زیادی آشنا است. آرزوهایم ماهی های کوچک کناره رودخانه اند. فرز و کوچکند. از لابلای انگشتهایم می گریزند و باز سایه های بازیگوششان را نشانم می دهند. من ایستاده ام و فکر می کنم همین که ایستاده ام یعنی خوب. یعنی که می توانم.

 

امروز آسمان تهران آبی و خوش رنگ است. ابرها توی آسمان می درخشند. هوا آنقدر خوب است که شاد بودن ناگزیر به نظر می رسد. از آن وقتهایی که امیدوار بودن آسان است و شادی یک جریان خوشایند خانگی است. فکر می کنم باید بنویسم و زندگی یعنی همین. همین که بدانم که باید بنویسم و بدانم که من و کلمه هایم را از هم گریزی نیست. هر چقدر هم وانمود کنیم که بدون هم می توانیم زندگی کنیم. امروز «فاش می گویم و از گفته خود دلشادم» ...