خانه
ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٦  کلمات کلیدی:

گفت قرار است خانه را بکوبند و جایش از همین برجهاى دراز و بى قواره بسازند با راه پله هاى تنگ و سنگ گرانیت سیاه تا ارتفاع یک متر و بیست سانت در راهروها. با همان عبارتهاى دهن پر کن بنگاهیها:" فول امکانات" خانه هایى با اتاق خوابهاى قناس و خفه. خانه هایى که خانه نیستند. قفسند. خوابگاهند. این یکى اما خانه بود واقعا. جایى که مى شد از پنجره اش بیرون را دید. جایى که مى شد بهش دل بست. مى شد با افتخار به کسى نشانش داد که این خانه ى من است. زن ایستاده بود در آستان در و مى گفت "به محض اینکه با همسایه ها به توافق برسیم اینجا رو مى کوبیم. " آن وقتى که این جمله را مى گفت من فکر کردم به در باریک سبز، مسیر کنار باغچه، دیوار سفید و فکر کردم چرا زن از این خانه دل کنده؟ چرا رفته؟ چرا اینقدر خونسرد و بى رحم از مرگ خانه حرف مى زند؟ خانه کنار غولهاى سنگى درازِ دور و برش، پیرمرد کوتاه، چاق و خوش خلقى بود با دندانهاى یکى در میان و لبخند بى دریغ. فکر کردم تابستان در این حیاط بچه ها توپ بازى مى کنند. از اتاق حیاط پیدا بود. از اتاق یک تکه از زندگى پیدا بود. مى شد این خانه را دوست داشت. خیلى خیلى دوست داشت. زن این پا و آن پا کرد. مى خواستم کمى بیشتر بمانم ولى زن خسته بود. دلم مى خواست بپرسم اینجا شاد بوده یا نه؟ بچه هایش حتما اینجا عاشقى کرده اند و زن شاید از همین پنجره آمدن و جست و خیز کردنشان را در مسیر حیاط نگاه کرده. زن در همین آشپزخانه غذا پخته و رو به همین دیوارها آه کشیده. بعد یک روز به مرد گفته برویم. از این خانه خسته شدم. دلم یکى از این قفسهاى طلایى بى تناسب مى خواهد که از پنجره هایش دیوار روبرو پیداست و خاطره عاشقى بچه هایمان به تصویر حیاطش سنجاق نشده است. فکر کردم بچه ها رفته اند لابد. یک جاى دنیا دل بسته اند به خانه اى دیگر و زن خاطره شان را با یک خانه نو عوض مى کند که بتواند نفس بکشد. مادر بودن سخت است. لبخند زدم به زن. لبخند خشکى تحویل گرفتم. خانه زیر گوشم زمزمه کرد نجاتم بده. گفتم من فقط یک مهندسم در این شهر بزرگ. از همان مهندسهایى که هر روز خدا نقشه مى کشند. خانه ها را خراب مى کنند و به جایش قفسهاى درجه ى یک فول امکانات تحویل مى دهند. خانه هایى که در هیچ جایش نمى شود یک عکس عاشقانه گرفت. خانه آه کشید. من هم.