آن سال من بیست و پنج ساله بودم
ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۸  کلمات کلیدی: نوستالژی

جوان بودند و امیدوار. دنیا جلوى رویشان بود تا تغییرش بدهند. همه ى آینده توى دستشان بود. موها، یک دست سیاه، چشمها براق و انرژیشان را حتى همان فیلم قدیمى کهنه هم هوار مى زد. یادم رفته بود. سالهاى بیست و خورده اى سالگیمان یادم رفته بود. آن امید به آینده را، آن حجم عظیمِ توانایى را. بعد چه شد؟ آن آدمها چه به سرشان آمد؟ قصه شان را بلدم. غم انگیز است نه؟ لابد بنشینم فیلم ژوژمان خودم را نگاه کنم گریه هم خواهم کرد، براى دختر خوشحال عاشق، با تمام دنیا توى مشتش... چه به سرت آمد توى این راه طفلکى؟ پوووووووف ...