من شیدا پنج سال دارم.
ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٩  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

نه یک جر و بحث و نه حتی دو سه جمله ساده، اما من رسیده‌ام به مرز انفجار. دلم می‌خواهد مثل یک آتشفشان غرش کنم. دلم می‌خواهد داد بزنم. عوض همه اینها دست بچه را می‌گیرم و راه می‌افتم طرف خانه. تمام راه بچه بلبل زبانی می‌کند و من فکر می‌کنم به من. به من زخم خورده‌ای که زیر پوست من بزرگسال خودش را قایم کرده است. به من ، دخترک، که هنوز درد می‌کشد. به من، که گاهی فقط یک جمله ساده می‌تواند پرتش کند خیلی عقبتر از جایی که هست. کودک درونم پا می‌کوبد. عصبانی. غران. شیشه‌‍‌ها را می‌شکند. درها را قفل می‌کند. من اما دارم رانندگی می‌کنم و به حرفهای بچه‌ام گوش می‌دهم و نمی‌شنوم که چه می‌گوید. من از من فاصله گرفته‌ام و دارم به آن کودک عصبانی نگاه می‌کنم. آن کودک، هنوز یک عالمه حرف نگفته دارد. آن کودک امروز دلش می‌خواست آزار بدهد. گاهی متحیرمی شوم که چقدر عمیقا آرزوی آزار دادن والدینم در من هست. چرا نباشد؟ این همه سال کداممان برای پشت سر گذاشتن این سنگینی کاری انجام داده‌ایم؟ کداممان لبخند زده‌ایم و گفته‌ایم متاسفم. من نگفته‌ام. من متاسف نیستم. من آن کودک عصبانی هستم که به دستهایش فلفل مالیده‌اند که نتواند انگشتش را توی دماغش فرو کند. مادرم می‌گوید: « حواست هست که پسرت دستش را می‌کند توی دماغش؟!» حواسم هست اما من به دستهای بچه‌ام فلفل نمی‌زنم. اما خون خونم را می‌خورد که در دوراهی آزار دادن یا ندادنتان ایستاده‌ام. نمی‌توانم فروتنانه بگذرم و بگویم بخشیدم و نمی‌توانم انتقام بگیرم. من هنوز پنج ساله‌ام. کوچک ، ناتوان و عصبانی هستم.