« نفرین ابدی بر خوانندگان این برگ ها...»
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۸  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

غریبی می کنم با دنیا، با روز، با خورشید. شب را انگار دوستتر دارم این روزها. همین سکوت و همین صدای نفسها. حالا در محاصره مانیتورها هستم. روی هر کدام یک سری تصویر. یکی کار می کند. یکی چهل و یک کاربرد خون ا‍ژدها در معجون سازی را سرچ می کند. – سلام هری پاتر- و یکی چای می خورد و متفکرانه نگاه می کند به افقهای دور. آن طرفتر بچه ها گپ می زنند. صدای زیر گپ زدنشان می پیچد توی آتلیه بزرگ. من زل زده ام به میز و میزم زل زده به من. تقویم می گوید که یک هفته از بهمن ماه هم گذشته. فکر می کنم بهار که برسد چه می شود؟ این موج سنگین زمستانی دست از سرم برمی دارد تا بهار آیا؟ آیا می شود دوباره بنویسم. آنقدر بنویسم که این سنگینی از روی سینه ام بلند شود؟ آیا می شود ننویسم و پناه ببرم به چیزهای ساده ی زندگی. کتلت خانگی. ته چین بادمجان و گربه زرد همسایه. «آیا دوباره گیسویم را در باد شانه خواهم زد؟» این روزها دوستها به من زنگ می زنند و می گویند:‌«خوب باش!» خیلی خوب است که دوستها بهم زنگ می زنند اما جمله امریشان را نمی فهمم. مرا یاد اوامر الهی می اندازد.« قال کن فیکون. » خوب من نه پیامبرم نه ایمان درست و حسابی دارم. یک انسان خسته ام که توی پیچیدگیهای زندگی مانده ام. حتی خودم هم فکر می کنم دیگر زیادی همه چیز دراماتیک شده. راهی به جز نوشتن بلد نیستم. اما این دستور «خوب باش!» جوریست که انگار خودم نمی دانم و نمی خواهم خوب باشم. انگار صدایی از بیرون باید بگوید و من مثل احمقها زل بزنم توی آینه که چه خوب می گوید فلانی و چرا به فکر خودم نرسیده بود که خوب باشم؟ عصبانیم امروز. از همه. از خودم بیشتر از همه.